تبليغاتX
چت نوشته های یک آدم ... .

چت نوشته های یک آدم ... .

زندگی حبس کام هاست در اتاقی تنگ با پنجره ای رو به سیاهی مطلق؟

سلام. بعد از مدت ها برگشتم یه چرت و پرت دیگه بنویسم.

فکر کنم دو هفته پیش بود که داشتم اخبار و اینا می خوندم رفتم فارس نیوز دیدم دوباره از  اون خبر ها زده که جوان ترین دانشمند دنیا یک دختر ایرانی ۱۹ ساله بعد از نمیدونم ۳۰۰ سال چند سال رکورد جوان ترین دانشمند دنیا رو شکست. تا حالا بار ها این اتفاق افتاده بود. خلاصه یه دو روزی هر جا که می رفتیم می دیدیم این خبر رو نوشته. اینقدر به این قضیه گیر دادن که روز سوم دیدیم خبر زدن که دختره گفته من خودم رو ایرانی نمی دونم. بعد یهو همه چی تموم شد. چند تا مسئله این وسط هست که لو نیومد راجع بهشون ننویسم.

اولین چیزی که تو چشم می زنه اینه که واقعا ما اینقدر لز خودمون چیزی نداریم که سعی می کنیم همش خودمون رو به یه کسی بچسبونیم که یه چیزی داره و بگیم آره ما هم مثل اینیم ها. ما اینجوری بی خاصیت هم نیستیم . ببینین یکی از هم وطن های ما که الآنم تو کره هست تو آمریکا هم تحصیل کرده دانشمنده. ما که خودمون هیچی نیستیم ولی ببین هم وطن هامون چه قدر موفقن.

دومین مسئله این بود که ما به چه حقی می گیم طرف ایرانیه؟ گه طرف ایرانی بود که خوب تو ایران بود یا حداقل با ایرانی ها ارتباط داشت. چی شد که یهو پیداش کردیم؟ مگه ایران به عنون یه کشور براش چی کار کرده بود که حالا ما می گیم ایرانیه؟

همه این ها رو که بذاریم کنار می رسیم به یه حرف دیگه که خیلی دلم می خواد بزنم زیادم منطقی نیست ولی نظر خودمه. واقعا آمریکایی بودن افتخاره؟ دقیقا کاری که ما کردیم ایشونم کرده یعنی ما خودمون رو چسبوندیم به اون اون خودش رو چسبوند به آمریکایی ها. واقعا خیلی دلم می خواد بدونم آمریکایی بودن چه افتخاریه. راستش رو بگم این حرف رو دارم به کسایی که آمریکا رو دوست دارن می زنم که این خانم هم جزوشون هست. آمریکا قدرس اقتصادی هست درست. پیشرفته هست اونم درست ولی هر کسی که یکم در مورد آمریکا بدونه می فهمه که آمریکایی بودن افتخار نیست. اخه یه آدم به چیه آمریکایی بودنش می تونه افتخار کنه؟ به اینکه کشورش با یه بمب ۱۰۰۰۰۰ نفر رو کشته؟ به اینکه یه عمر مردم ویتنام رو کشتن؟ به اینکه افغانی ها رو می کشن؟ به اینکه زن و بچه های عراقی رو بمب بارون می کنن؟ ۲۰۰ ساله اومده تمام تاریخ دنیا رو سیاه کرده. آره قبول دارم که خیلی چیزهای خوبم داره ولی اگه کلاهمون رو قاضی کنیم کفه ی منفیش سنگین تره.

دوست عزیز ما درسته فقیریم بی کلاسیم به قول شما وحشی هستیم. رنگ پوستمون سفید نیست ولی آخرین انقلاب دنیا رو ما کردیم ( درست یا غلطش رو کاری ندارم) ما خواستیم  تغییر بدیم و دادیم. بعدشم زیر بمب شیمیایی و سلاح هایی که دانشمندایی مثل تو سا خته بودن ۸ سال با تمام دنیا جنگیدیم(درست یا غلط) یه وجب از کشورمون رو هم ندادیم. عقب تر نمی رم که خودم رو نچسبونم به اجدادم ( که مطمعنا کا درست ترین آدم های تاریخ بودن). آره اگه به خاطر حساب های بانکیه همون کثافت های سرمایه دار آمریکایی هم نبود الآن وضعمون خیلی بهتر از این بود. آره مملکت ما عقب افتاده هست هنوز تو همه چی مشکل داریم ولی خیالت راحت مملکت ما هم یه روز درست میشه و این راهی که بقیه رفتن خیلی سزیع تر می ره. آره ایرانی بودن ننگ شده برای خیلی ها ولی ... . ولش خودمون رو عشق است.

یه چیز دیگه هم که مصادف بود با این قضیه حرف های خانم هیلاری کلینتون بود که گفته بود اگه ایران به اسرائیل حمله اتمی بکنه ما ایران رو محو می کنیم. تو با هفت جد و آبادات گه خوردی که با ۲۰۰ سال تاریخ بخوای کشور ۷۳۰۰ ساله ی من رو از رو محو کنی.  یه احمق هایی مثل انیشتن و اینا بودن که این سلاح هارو دادن به این ها که حالا این ها اینجوری قلدری می کنن. یه چیزی براتون بگم خیلی جالبه. اگه یادتون باشه تو تاریخ دبیرستا داشتیم که یه جنگی بین ایران و عثمانی بوده ایرانی ها سلاح گرم نداشتن و ترک ها داشتن و ایرانی ها با اینکه نبرد جانانه ای می کنن جنگ رو می بازن. حالا اصل قضیه چی بوده تو تاریخ هست که ابرانی ها از خیلی وقت پیش سلاح گرم رو اختراع کرده بودن ولی جنگجو ها و فرمانده های ایرانی به دلیل اینکه جنگ با تفنگ رو مردونه نمیدونستن حاضر نمی شدن ازش استفاده کنن. حالا تفاوت رو بینین ما اینجوری بودیم وقتی سلاح داشتیم اینا تا سلاح رو ساختن بردن انداختن رو ژاپنی ها. اونارو که کشتن هیچی از اونور دنیا یه احمق مثل این میاد ما رو تحدید می کنه که محوتون می کنن. یکی نیست به این بگه ( چون بعید می دونم کتاب خونده باشه چون آدمی که یه کتاب خونده بود به خودش اجازه نمی داد اینجوری راجع به یک ملت حرف بزنه) آخه عزیز من ما ۷۱۰۰ سال قبل از شما تو این دنیا بودیم هیچکس رو محو نکردیم ( آره زمان نادر به هند حمله وحشیانه ای کردیم) و کسی هم نتونست ما رو محو کنه مطمعن باش تو هم نمی تونی. و واقعا خاک بر سر مملکتی که یه حییون جانی مثل تو بخواد بشه رئیس جمهورش.

ماییم که از خاک بر افلاک رساندیم خاک عرب از شرق به اقصی گذراندیم دریای شمالی را بر شرق نشاندیم وز بحر جنوبی به فلک گرد فشاندیم 

در چین و ختن ولوله از هیبت ما بود در مصر و دت غلغله از شوکت ما بود در آندلوس و روم عیان قدرت ما بود

برخیز شتر بانا بربند کجاوه کز شهر عیان گشت همی رایت کاوه

افسوس که این مزرعه را آب گرفته دهقان مصیبت زده را خواب گرفته خون دل ما رنگ می ناب گرفته ...

ولی من یکی که هنوز افتخار می کنم که ایرانیم.

این ها قسمتی بود از آهنگ برخیز شتربان که خیلی قدیمیه ولی امیر آرام هم خوندتش

موفق باشی.

موج.

+ تراوش شده در  87/02/21ساعت 6 قبل از ظهر  توسط موج  | 

freedom
+ تراوش شده در  87/02/14ساعت 7 بعد از ظهر  توسط موج  | 

سلام.چطوری؟چه خبرها؟ این پست رو ساعت ۲ شب به وقت خودمون می نویسم. چند وقت بود به خیلی چیزها فکر می کردم امروز به یه نتیجه جالب رسیدم. می دونی دورانی که ما داریم زندگی می کنیم به چی می شه شناختش یا اصلی ترین کاری که  ما داریم می کنیم چیه؟ به نظرم ما فقط داریم مفاهیم رو جنده می کنیم. مفاهیم از زمان های خیلی قدیم بر اساس یه سری باورها و اقاید به وجود اومدن و ما داریم جندشون می کنیم. هرکسی در مورد یه چیزی یه نظری داره. واقعا چرا؟ بابام همیشه می گفت تو ایران همه در مورد همه چی خیلی خوب میدونن غیر از اون کاری که می کنن. دنیای بدی داریم زندگی می کنیم.

آمریکایی که خودش گوانتانامو داره حرف از حقوق بشر می زنه. آمریکایی که اولین بمب اتم رو انداخت رو آدما به بقیه اجازه نمیده داشته باشن. اروپا قاره  سبز که همه جا هم  دم از طرفداری طبیعت می زنه تمام جنگل های آفریقا رو نا بود کرده و برده فروخته تازه  ۴۰٪ از گازهای گلخانه ای دنیا رو درست می کنه. وهابی های عرب دم از اسلام می زنن. کلیسای اجازه ی ازدواج هم جنس بازهارو می ده. ایران حرف از پیشرفت میزنه. چین به نقض حقوق بشر در فرانسه اعتراض می کنه. رو جعبه ی سیگار می نویسن سرطان زاست. یکی یه ور دنیا یه ماهواره ی جاسوسی چند صد میلیاردی هوا  می کنه که جاسوسی بکنه ببینه تو آفریقا همه خوب می میرن یا نه. چه دنیایی شده واقعا؟ شاید واقعا ما مفاهیم خیلی چیزهارو درست نفهمیدیم یا شایدم واقعا داریم مفاهیم رو  جنده می کنیم.

واقعا فکر می کنم تو زمونه ما زندگی به یه پوچی عجیبی داره می رسه همه تو همه کارها دست بردن. فکر کنم خیلی بیش از حد داریم دست اندازی می کنیم و تغییر میدیم. تمام بت هارو شکستیم. چیزهای ناشناخته دارن کمتر و کمتر میشن. فاصله مون داره زیاد میشه. نیویورک و لندن تو یه دنیایی قرار دارن که سودان و اتیوپی و اریتره هستن. اینقدر با هم فرق کردیم که یه عده بقیه رو به چشم انسان نگاه نمی کنن. مفهوم انسانیت رو شاید از همه بیشتر جنده کردیم.

راستش تو زندگیم به دور و برم که نگاه می کنم می بینم تقریبا برای همه چی داره این اتفاق می افته و پیشرفت اینقدر سرعت گرفته که هیچ چیزی ثابت نیست. دیگه خود آدم نمی تونه خودش رو با پیشرفت خودش وقف بده. از علم برای بمب ساختن استفاده می کنیم. بمب می سازیم و در مراسم خیلی رسمی هی به هم دیگه نشون می دیم. واقعا ارزش علم اینه؟ باید بمب بسازیم باهاش؟ طرف بمب ساخته قاره پیما. یعنی مردم یک قاره اونورتر هم نباید از دست ما آسایش داشته باشن؟ شاید مفهوم علم رو هم جنده کردیم.

تا حالا به این فکر کردین که چرا در دوران ما دیگه کتاب خوب یا داستان ماندگار در نمیاد؟ چرا دیگه کتابی مثل ماهی سیاه کوچولو در نمیاد؟ چرا بوف کور در نمیاد؟ چرا شجریان در نمیاد؟ فکر می کنم نسل پوچی داریم در میاییم . زندگیمون داره خلاصه میشه تو چند تا موضوع محدود. از صبح که بلند می شیم به همه چی فکر می کنیم غیر از آدم شدن. ظاهرمون نشون می ده که خیلی ادم حسابی هستیم خیلی هم متین و با وقار رفتار می کنیم ولی هیچ حرفی برای زدن نداریم. سر کار که می ریم کار نمی کنیم بعدشم به زمین و زمان فحش می دیم. شاید واقعا مفهوم شخصیت و پختگی و با تجربگی رو هم جنده کردیم.

هر کسی رو که می بینی بی خیال شده. پسرها که از ۱۸ سالگی و بعد کنکور بی خیال می شن. شروع می کنن به دختر بازی. حدودا ۶ ۷ سال خالص تنها برنامه زندگی دختر بازیه. دختر ها هم که همه به پوچی می رسن. با اولین نفر که دوست می شن عاشقش می شن و وقتی باهاش به هم می زنن می رن تو بی خیالی و پوچی. همه یه دلیلی دارن برا تنبلی و کار نکردن و رفتار مسخرشون. فکر کنم ما واقعا مفهوم پوچی رو هم جنده کردیم.

از همه چیز برای رسیدن به هدفمون استفاده می کنیم. یه زمانی راه رسیدن به هدف از رسیدن بهش مهمتر بود. به زمانی زمان صفویان ایرانی ها می رن به جنگ عثمانی اونا اسلحه داشتن و ما نداشتیم و ما جنگ رو شکست می خوریم و همه فکر می کنیم که ما سلاح نداشتیم ولی تاریخ میگه ما داشتیم خوبشم داشتیم ولی ارتشی هامون می گفتن مردونه نیست و زیر بار استفاده ازش نرفتن. ولی الآن رسیدن بهش مهم شده. تهش به کجا می رسه نمی دونم . داره کم کم از دنیای آدم ها بدم میاد. 

موفق باشی.

موج.

+ تراوش شده در  87/02/11ساعت 7 قبل از ظهر  توسط موج  | 

از خیلی قدیما من همیشه با این قضیه مشکل داشتم. چه قضیه ای؟ حالا می گم. راستش من تو زندگیم همیشه سوم شخص مفرد بودم. بچه بودم یادمه بهم می گفتن بچه. اسم داشتما ولی همیشه بچه بودم. حتی بعضی اوقات با خودمم که حرف می زدن بهم می گفتن بچه. اون موقع این قضیه زیاد برام مطرح نبود.

یکم که بزگتر شدم بهم گفتن پسره. اون پسره هست. چاقه. احمقه . همیشه افسردس. ناظم مدرسمون هم یادمه بهم می گفت پسر. خدا خیرش بده آقای عابدی مرد بزرگی بود. خدا برا خانوادش نگهش داره. همیشه به من میگفت پسر. راستش فامیلم رو صدا می زدن ولی فامیلم همیشه برام غریبه بود. بیشتر فامیلم رو که صدا می کردن یاد بابام می افتادم.

بزرگتر که شدیم دوران راهنمایی و دبیرستان شدیم جوون. اون جوونه. اون جوونه دختر بازی می کنه. اون جوونه که علافه همش سر کوچست. اون اسکه. تو این سن بعضی اوقات پسر هم صدام می کردن.

24a4

رفتیم دانشگاه سال اول بهمون گفتن مهندس. آره مهندس خالی. دیگه دانشگاهای ایران رو دیدن دیگه به همه توش می گن مهندس. حتی به من.

گفتیم می ریم خارج تو فیلم ها دیده بودم همه اینجا همدیگرو به اسم صدا می کنن از شانس گند ما اسم ما اینقدر دراز و سخت بود هیچکس نتونست تلفظ کنه اینجا هم شدیم مستر. خلاصه هیچکس اسم ما رو هیچوقت صدا نکرد.

فکر کردی اینجا تموم می شه ؟ نه کور خوندی اینارو گفتم که زمینه سازی کرده باشم.

خلاصه اینکه هرچی بزرگتر و بزرگتر شدیم حسرت به دلمون موند که یکی اسم ما رو بگه. حقیقتش رو بگم از دوران دبیرستان دیگه وقتی کسی اسمم رو صدا می زد یه جورایی به دلم می شست. علاقه مند می شدم بهش. تا زمان گذشت. تو دوران جوونیمم هیچ دوستی به خصوص دختر اسمم رو صدا نزد. نمی دونم چرا ولی نزد. بعد حس کردم که شاید واقعا اینجوریه که شاید آدم ها اینجورین. ولی بعد از یه مدت یه سری اتفاقات جالب افتاد. یه مدت روابطم با دورو بری هم به هم ریخت. سگ شدم ( حتما داری می گی مگه الآن نیستی؟ چرا الآن هستم ولی حالت سگیم اون موقع بود. بعد از اون اسمم رو زیاد می شنیدم. هر کس که می خواست معذرت خواهی کنه اسمم رو می گفت. جالب شده بود برام. که چرا الآن من این همه دلم می خواست کسی اسمم رو بگه ولی هیچکس نمی گفت ولی الآن همه می گن. همه. دوستام آشنایان خانواده آدمایی که تو روز باهاشون سر و کار دارم.

از اون موقع بود که از اسمم بدم اومد. حس کردم تو نیای ما اسم هم ابزار شده. صمیمیت ابزاره. همه چی همه چی. خلاصه که آره منم با این اسم یک متر و نیمیم داستان هایی داشتم.

می دونین به چی فکر می کنم؟ راستش الآن دیگه همه اسمم رو می گن. ولی فکر کنم آخرشم که مردم همه به هم دیگه بگن اون یارو پیره بود چرت و پرت می گفت مرد. یا رو قبرم بنویسن اون یارو متولد فلان جا در تاریخ فلان.

جالب بود نه؟ اینم آخرش برای دوستانی که خیلی علاقه دارن به زور من رو افسرده کنن بگم که موضوع این پست اسمم بود نه چیز دیگه. حرف هایی هم که آخرش در مورد مرگ زدم مضاح بود و فقظ برای خنده.

موفق باشید.

موج.

+ تراوش شده در  87/01/30ساعت 3 قبل از ظهر  توسط موج  | 

اصلا نمی دونم چم شده. ساعت از دستم در رفته. تو این اتاق تاریک مفهوم ساعت برام شده دو تا عقربه که هی می چرخن هیچ چیزی عوض نمی شه فقط جای اون عقربه ها تو صفحه ساعت فرق می کنه. راستی هیچ می دونستین اگه تمام ساعت های دنیا هم بشکنه و کار نکنه بازم زمان می گذره؟ مفاهیم هم برام داره همینجوری میشه یه سری چیز ها معنی هاشون تو ذهنم داره عوض میشه. خیلی چیز ها داره بی معنی میشه. مخم داره صاف میشه. چند وقت پیشا با یکی دعوام شده بود. آخه من بهش گفتم که من  چند وقته حس می کنم آدم پوچی هستم. بهم گفت تو این حرف رو می زنی چون فکر می کنی از همه بیشتر می فهمی. خلاصه نتونستم حرفم رو باهاش بزنم. تو کامنت های پست قبلی هم با هم دعوامون شد. نمی دونم بازم چرا دوسش دارم. ولی جدی چند وقته این فکر رو که من آدم پوچیم رو نمی تونم تو ذهن خودم رد کنم. می دونین چی شد اولین بار این فکر اومد تو سرم؟ داشتم با خودم فکر می کردم که من چرا همیشه به جای اینکه حرف بزنم می نویسم.( حتما شما ها با من هم عقیده این ولی خودمون رو نمی گم بقیه رو می گم) من واقعا چرا می نویسم؟ چون حرفی برای گفتن ندارم؟ شایدم حرف هام اینقدر مسخرست که ارزش شنیده شدن نداره؟ جفتش یه معنی می ده. یه چیزی راستی این پست رو افسرده نخونین چون الآن که دارم می نویسمش خیلی شادم شاد بخونین بهتر درک کنین. آره یا مثلا اگه من آدم پوچی نیستم  پس چرا به هیچی علاقه ندارم. کلا هیچ کاریو خیلی دوست ندارم بکنم. کلا من هیچ کاری نمی کنم. فقط حرف می زنم. حرف هایی که هیچی نمی ارزه از قدیم گفتن حرف باد هواست. این حرف ها حالا در مورد چیه در مورد یه سری فکر هایه که تو روز می کنم. خوب منم که جز چرت و پرت به چیزی فکر نمی کنم.

راستی جدیدا یکی از دوستام یه جمله ای بهم گفت خیلی دارم بهش فکر می کنم. گفت " من آهنگ دد متال ( dead metal) گوش نمی دم چون دوست ندارم" خیلی رفته رو مخم. آره کلا این دوستم هم جالب بود قضیه اش از اون کتابای خوندنی بود. از اون آدم هایی که کتابش خوندنی بود.

می دونین چیه الآن یه مشکلی هست من خیلی چیز ها هست که راجع بهشون فکر کردم ولی اصلا یادم نمیاد.

آهن می خواستم راجع به دیدگاه بنویسم و یه قضیه جالب. من همیشه با خودم کار میکنم که از هیج حرفی ناراحت نشم. حتی از توهین خوب این همیشه جواب داده بود. چون تمام افرادی که ناراحتم کرده بودن یا توهین کرده بودن فقط فکر کردم  بچه ان هنوز. ولی چند وقت پیشا به یه آدمی بر خوردم که یه توهینی به من کرد. بعد برای اینکه دلیل بیاره برگشت برای خدش یه دلیل آوردکه خوب من دوباره تو دلم خندیدم و گفتم ببین چقدر بچست. بعد این دلایل رو که آورد چند نفریم که بودن نفهمیدن. بعد خیلی با اعتماد به نفس یه توهین دیگه به هممون کرد بعدشم گفت " من اصلا نمی دونم چرا دارم با شما نفهم ها بحث می کنم" اینو که گفت ناراحت شدم واقعا چون حس کردم بنده خدا خیلی سخت فکر می کنه.

اهان یه چیز جال هم آخر پست یادم بندازین بهتون بگم. آره خلاصه که فکر می کنم کار کرد مخم داره به یه نحو بدی تغییر می کنه. داره به یه سمت های خطرناکی میره. اصلا خوشم نمیاد خوابای مضخرف ببینم.

خوب دیگه بسه زیاد حرف زدم این عکس زیرم میذارم که دوستانی که خودشون می دونن ببینن و خودشون میدونن چه تصمیمی بگیرن. فقط خواهشا این دفعه متهم نشم به که آدم تو عکس من نیستم. یه چیزی هم آخرش بگم و برم بخوابم.

 Madrak

شماها می دونستین بلاگ من آخرین صفحه ی اینترنته؟ بعد از صفحه من دیگه اینترنت تموم میشه. شما که می دونین من خورشید رو جا به جا کردم. اینم دارم میگم حالا اگه خواستین دفعه بعد براتون میگم از کجا می تونین بفهمین وبلاگ من آخر اینترنته.

+ تراوش شده در  87/01/28ساعت 6 قبل از ظهر  توسط موج  | 

امروز ۴ تا مطلب نوشتم. که ۲ تاش رو گذاشتم. دو تاش رو هم چون خیلی مرگ بار بود نذاشتم. دلم سوخت براتون یهو این همه چیز افسرده به خوردتون بدم داغون میشین بعد مشتریام می پره. بگذریم. امروز داشتم سیگار می کشیدم جلو در بعد از چند تا هاردکور( Hardcore) ذهنی خفن  یهو یه چیزی یادم افتاد. یه مدته که دارم به سایه فکر می کنم .بعد از دیدن سایه ی یه درخت چند روز پیش سایه ها خیلی رفته رو مخم. سایه چیه اصلا طبق معمول اولین کار www.wikipedia.org . بریم ببینم این خدای اطلاعات چی گفته. *

سایه محلی از تاریکیه که نور در اونجا بلاک شده.

سایه برا ما آدما ولی یه مفهوم دیگه داره. مفهوم قسمت تاریک انسان رو میده. یا سایه خیلی جاه به عنوان یه چیز ترسناک ازش یاد شده. سایه همیشه در مقابل روشناییه. روشنایی معنی حقیقت می ده. سایه معنی پوشوندن حقیقت. من داشتم فکر می کردم سایه یه قسمتی از وجود انسان که حقیقت رو می پوشونه. خیلی جالبه مثل دروغ گفتن همیشه یه هر طرفی ممکنه باشه قدش هم کوتاه بلند میشه حتی کمرنگ و پر رنگ میشه.

عجب پست مضخرفی شد. حالم رو داره بهم می زنه. می خوام درستش کنم. بذارین ببینم در مورد چی می تونم بنویسم.

یه حال اساسی می دم الآن بهتون. ببینم تا حالا خورشید رو گرفتی تو دستت؟ عمرا همتون خالی می بندین اگه می گین آره. ولی من گرفنم. اون روزی خیلی داشتم از خورشید لذت می بردم بعد داشت غروب می کرد یه  چند دقیقه ای با ذستم گرفتمش که نره پایین ولی خدایش خیلی داغ بود دستم حسابی سوخت باور ندارین. ببینین دروغ نمی گم.

picture 164

 

چیه حال کردی نه؟ دیگه چاکرتیم دیگه ما اینیم.

یه چیز دیگه یکی از دوستای من اضافه شده به خواننده های وبلاگ البته من امیدوارم. چون نظرش خیلی برام مهمه. یه کتابی این دوست به من داد, کتاب آرش کمانگیر نوشته سیاوش کسرایی کتاب خیلی خوبی بود اگه شعر نو دوست دارین بخونین داستان آرش کمانگیر. این ماجرا من و یاد سال های سوم تا پنجم دبستانم انداخت. اون موقع ما یه معلم نقاشی داشتیم اسمش خانم خاکباز بود. اسمش یادمه چون خیلی ذوسش داشتم. آخه خداوکیلی به نسبت معلم های اون دوره خوب بود. قد بلند کشیده. خوشگل موهاشم یادمه بور بود خیلی دوسش داشتم. بعد اولا که این به ما نقاشی با پاستل رو یاد می داد خیلی جالب بود بعد سر کلاس های این کلاس آزاد بود و همیشه اول زنگ یه موضوع نقاشی میداد همه شروع می کردیم به کشیدن و برامون داستان می خوند. داستان های شاهنامه داستان های قدیمی ایرانی ولی داستان مورد علاقش آرش کمانگیر بود بعد کلاس هایی که می خواست آرش کمانگیر بخونه همه باید ساکت می شدن. یادمه از همون موقع هر بار که این داستان رو می خوند یه حس خوبی نمی دونم چه جوری می نویسن ارق ملی ولی همون از اونا توم ایجاد می شد. خدا خیرش بده خیلی معلم مهربونی بود. یه رنوی سفید هم داشت آخرا هم بچه دار شده بود. شوهرش بعضی اوفات می اومد بچه رو ازش می گرفت. چه نوستالژیک شد قضیه یهو.

arash kamangir

 

حس می کنم باید ادامه بدم ولی حرفی ندارم .

موفق باشی.

موج.

+ تراوش شده در  87/01/24ساعت 10 بعد از ظهر  توسط موج  | 

تریاک را به بازدمت پز: (تریاک رو رو آتیش میپزن (اگه نمی دونی) یعنی بازدمت اینقدر داغه که می تونی تریاک رو باهاش بپزی).

روزی که خرید مادر کیف مدرسه, قرمز چمدانی, کلاس اول, با کلید

روزی که سخت حل می شد اصل هندسه. دبیر همدانی صد کاروان شهید.

روزی که مرد (از مردن) خواهد جان بچگی, روزی که حسرت واجب است بر تو پای نعشگی.

روزی که رفت بر باد روزی که ماند در یاد, شهر کلان که روزی علی آباد باد.

روزی که رفت از یاد روزی که داد بر یاد, تا باد چونین باد ,داد و بیداد که تا باد چونین باد.

روزی که خط کش تصویری شکست میانه ی تنبیه ,روزی که زنگ خانه ها صوراسرافیل بود گویی

روز درک تضاد ,تبعیض , تفاخر, ترجیح

روز لکه ی آب شور چشمت بر غلط دیکته

روزی که رفت از یاد روزی که داد بر یاد, شهر کلان که روزی علی آباد باد.

روز حسرت یک بارفیکس, یک بارفیکس ,در ذهن لاغر بازو

روز حسرت یک یار فیکس بودن در تیم مدرسه.

روز اشاعه ی سخنان نو آموخته, روز تعریف پر هیجان فیلم هی جو.

روزی که رفت از یاد روزی که داد بر یاد, شهر کلان که روزی علی آباد باد.

روزی که رید بر تو دختر همسایه, روزی که درید پدرت را کشور همسایه.

روزی که مرگ از در بسته ز پنجره تو آمد, روزی که دو کانال بود, کانال یک به جنگ می رفت ,از کانال دو واتو واتو آمد.

روزی که مرد خواهد جان بچگی, روزی که حسرت واجب است بر تو پای نعشگی.

روزی که آتش به چه کار آید تریاک را به بازدمت پز

روزی که منقل به چه کار آید وافور را به سینه ات بنشان

روزی که رفت از یاد روزی که داد بر یاد, شهر کلان که روزی علی آباد باد.

روزی که رهبر نوجوان تانک خورده بود, روزی که آستین کوتاه لگد میان گرده بود.

روزی که ریش, روزی که زیر بغل پاره, روزی که یخه از فرط ایمان چرک بود, روزی که داگلاس هنوز مایکل نبود کرک بود.

روزی که رفت از یاد روزی که داد بر یاد, شهر کلان که روزی علی آباد باد.

روزی که شهوت هنوز در حومه ی شهر بود, روزی که در استعاره ی فلک قطره بحر بود.

روزی که دنیا تمام می شد هر جمعه ها غروب ( بعد از فیلم سینمایی گزارش هفتگی می ذاشت)

روزی که سرد بود, حرام شطرنج و تخته نرد بود.

تنها حلال این رنگ و روی زرد, تنها حلال باری افیون و گرد بود.

روزی که وله تنها عکس گمگشدگان بود, ایران نبود مهد تشنگان بود.

روزی که پایتخت دشت آزادگان بود. دشت نبود خیابان پادگان بود.

روزی که رفت از یاد روزی که داد بر یاد, شهر کلان که روزی علی آباد باد.

روزی که چمران بر پارک وی آرام خسبید. روزی که فوزیه در کربلا شد شهید.

روزی که شاه رفت جمهوری یک طرفه شد. روزی که تنها راه آزادی از انقلاب بود.

روزی که مهتاب بود, سراب بود ,سراب ناب بود, آن نوشابه که هشت ساله کنار حضرت معصومه خوردمش ,مادر خریده بود سبز بود, سون آپ بود

شعر: نامجو

خیلی دلم می خواست خودم می نوشتم براتون ولی الآن اصلا وضعیتم مناسب نیست عوضش این شعر رو براتون گذاشتم که لذتش رو ببرین. یه سری نوشته دارم که کم کم براتون می ذارم ولی موضوع هام رو می خوام عوض کنم. نمیدونم چی کار کنم خیلی گیجم.

موفق باشی.

موج.

+ تراوش شده در  87/01/24ساعت 5 بعد از ظهر  توسط موج  | 

خیلی با خودم کلنجار رفتم که ننویسم ولی می خوام بنویسم. چون لازم دارم. میخوام با یه مثال براتون توضیح بدم. این عکس رو ببینین Free Image Hosting at allyoucanupload.com

 به نظرتون چی می تونه باشه؟ یه عکس که شاید هیچی نشه بهش گفت . حالا بذارین بگم چه قدر امکان داشت بگین این عکس تو یه قسمتی از یه شهری گرفته شده از وسط رودخونه. این عکس رو یه پسری از کسی که دوسش داشته گرفته وقتی که تو آب وسط رود داشتن راه می رفتن. و دقیقا موقع گرفتن عکس پاش لیز خورده و افتاده. نگو که تونستی درست حدس بزنی.

می دونی می خوام چی بگم. تمام آدم های دورو بر ما هم که تو روز می بینیم همینجورین یه تصویرن که خیلی هاشون مثل همین عکس خیلی هم در نگاه اول جذاب و جالب نیستن ولی هر کدوم یه دنیایی هستن که اگه مثل همین عکس داستانشون رو بدونی ممکنه بر خلاف ظاهرشون یا ظاهر کاراشون خیلی بهشون علاقه مند بشی.

خرف آخرم اینه که بیایم دنیا و آدم های توش رو کامل ببینیم اگه یه آدم داغون مثل خیلی ها می بینیم بیایم اول داستانشون رو بشنویم بعد در موردشون قضاوت کنیم. کاری که به نظرم تو زمان ما کمتر کسی میکنه. آدم ها هر کدوکشون یه کتابن که داستان زندگیشون توش نوشته شده ممکنه کتابه جلد خوبی هم نداشته باشه ولی ممکنه توش خیلی هم قشنگ باشه.

موفق باشیی.

موج.

 

+ تراوش شده در  87/01/14ساعت 8 بعد از ظهر  توسط موج  | 

سلام. حالت چطوره؟خوبی؟ امروز زیاد نمی دونم چی می خوام بگم. می نویسم تا ببینیم چی می شه و به کجا می رسیم.

تو پست قبلی یکمی از شرایط گفتیم. می خوام چند تا مثال بزنم که جواب چند تایی از نظراتتون رو هم داده باشم. بذارین بر گردیم به همون نقطه ی صفر خودمون. همون موقعی که یه آدم اومد رو این زمین. دوستایی که تا حالا ویندوز برای خودشون ریختن می دونن که یه کامپیوتر صفر چیه. هیچ چیزی براش تعریفی نداره. باید همه چیز براش تعریف بشه تا بتونه شروع به کار کنه.

آدم ما افتاده رو زمین هیچ چیزی هم براش تعریف شده نیست فقط و فقط هم خودشه. شروع می کنه به تجربه کردن و اطلاعات جمع کردن. حالا این آدم خیلی کار ها رو می کنه می فهمه گشنگی چیه. می فهمه درد چیه. عشق رو تجربه می کنه و ... تا چیزه دیگه. خوب و بد از کجا به وجود میاد؟ ار حس های بد خوب مطمعنا این آدم تولید مثل کرده. ( بگم که مطمعنا خوب و بد بدون وجود بقیه بی معنیه). در رابطه با آدم های مختلف یه سری تجربیات کسب می کنه که و یه سری احساست مشترک. مثل دروغ گفتن. یه بار دروغ میگه و نتیجش رو می بینه و یک بار دیگه بهش دروغ میگن و باز هم نتیجش رو می بینه. خوب این کار به صورت یه قانون در میاد بین انسان ها چون همه متفق القول هستن که دروغ کاری رو درست نمی کنه. این می شه که دروغ میشه یه ضد ارزش. و کسی که دوغ بگه می شه میشه منفور. در این مرحله هم دیدیم که می تونیم بدون به کار بردن خوب و بد قضیه رو تعریف کنیم. پس هنوز لازم نداریم که چیزی به نام خوب و بد مطرح کنیم.  ارزش داریم و ضد ارزش.

یه مثال دیگه. دو تا قوم رو در زمان گذشته در نظر بگیرید خیلی وقت پیش. ارزش یکیشون یه چیزی میگه یکی دیگشون هم یه چیز دیگه. و جوون های دوتا قبیله یا دو تا قوم یا دو تا کشور می افتن به جون هم. هر دو طرف هم اعتقاد دارن که کار درست رو دارن می کنن و از نظر منطقی هم نمی تونیم بگیم کدوم اشتباه کرده.( تو ضرب المثل های قدیمیه ما ایرانی ها هم هست که می گه تو دعوا هر دو طرف مقصرن) خوب حالا ما به عنوان ناظر سوم میایم قضاوت که آره این یکی کارش درست بود این یکی نادرست. ما چه جوری داریم این قضاوت رو می کنیم؟ آره مشکل همین جاست ما داریم کنش و واکنش دو نفر رو با ارزش های خودمون می سنجیم.ما خودمونم می دونیم که اگه ما هم بین اونا بودیم به احتمال خیلی زیاد یکی از اونا بودیم مثلا ما یه چینی اگه تو آمریکا به دنیا بیاد دیگه مثل چینی ها رفتار نمی کنه پس احتمالا اگه ما هم بین اونا بودیم یکی از اونا می شدیم( آدم های بزرگ تاریخ هیچوقت مثل دورو بری هاشون نبودن). خوب پس تا اینجا هم هنوز به خوب و بد احتیاج نداریم برای توضیح مسائلمون.

اما بد و خوب. این دو تا کلمه که حتی بدون همدیگه هم بی معنی هستن از کجا میان؟ که دارن تمام زندگیه ما رو تحت تاثیر قرار میدن؟

به نظر من بد و خوب از اونجایی میاد که یه آدم یه قبیله یا یه کشور یا هرچی یه عده آدم دیگه خوی تهاجمی به ارزش های یه عده ی دیگه می گیرن فقط به این دلیل که ارزش هاشون با هم فرق می کنه. این میشه که بد و خوب میاد وسط و خوب یکی میشه بد یکی دیگه و باعث جنگ و جدال میشه. و هر دو طرف شروع می کنن به کوبیدن اون یکی.

اگر بخواهیم مثال بزنیم در زمان پیامبران الولعزم می گفتن چی بود نمی دونم همون پیامبر های اصلی این اتفاق خیلی می افتاده و همیشه دین جدید در مقابل دین قدیم قرار می گرفته. و بالاخره یه چیزی می شده که دوباره اون چیز بین انسان ها متفاوته و یه عده می گن درسته (طرفداران دین) و یه عده می گن نه غلط بوده ( طرفداران دین قبلی) و به جای اینکه بیان همدیگر رو به عنوان یه ارزش قبول کنن میان و صفت بد و خوب رو به کار می برن و قضیه یه فکر کردن رو یه مسئله رو منتفی می کنن. و به کجا می رسیم؟ دنیای امروز ما. که همه چیزهای دور و برمون به دو دسته ی خوب و بد تعریف میشن و ما هم خودمون رو فقط به خاطر دو تا کلمه در مقابل یا پشت سر یه عقیده ای قرار می دیم چون این جرات رو داریم از خودمون می گیریم که به مدل های جدید یا راه های جدید فکر کنیم که متفاوتن از بد و خوب. زندگیمون قالب داره یه سری چیزن که سال ها بودن و هستن و یا خوبن یا بد و ما هم همینجوری قبولشون می کنیم بدون اینکه فکر کنیم ببینیم شاید واقعا راه دیگه ای هم باشه.

خوب فکر می کنم به هدفم رسیدم. دارم به وبلاگم کم کم جهت می دم و از حرفهام نتیجه گیری می کنم.

ضمنا واقعا خوشحال می شم که نظراتتون رو بدونم در این مورد و اگه هنوز شما مشکلی تو بحث می بینین بنویسن برام. مطمئن باشین که بحث می کنیم و به به نتیجه ای میرسیم. خرد جمعی خیلی مسائل گنده تر رو می تونه حل کنه. پس نظر بدین.

موفق باشی.

موج.

+ تراوش شده در  87/01/13ساعت 8 بعد از ظهر  توسط موج  | 

حالا شما تصور کنین خودتون رو در جامعه. با یه مثال کوچیک شروع می کنم. شما دوران دبستان و راهنمایی حتما یادتون. اون موقع ها یکی یه آهنگی گوش می داد به یکی دیگه می گفت و خلاصه همه اون آهنگ رو گوش می دادن و احتمالا اون خواننده می شد خواننده ی محبوب مدرسه. بعد وقتی با دوستت که باهاتون همسایست حرف می زدی می دیدی اصلا با تو هم عقیده نیست. چون اون هم تو مدرسه یه دنیای دیگه دارن و از یکی دیگه خوششون میاد و شما رو مسخره می کنن. یه مثال خیلی ساده تر ما ها به عنوان یه ایرانی یه تصمیم بزرگ هممون میگیریم و اون اینکه استقلالی هستیم یا پرسپولیسی. همه ما هم ازمون بپرسن بالاخره یکیش رو میگیم ولی تا حالا به این فکر کردی که چی شد که استقلالی شدی یا چی شد که پرسپولیسی شدی؟ حالا فکر میکنی دارم چرت و پرت می گم نه؟

حالا اینجا می خوام بزنم و از یه جای دیگه بگم. این موضوعی که دارم می گم رو واقعا روش فکر کردم مدت ها و چه بحث هایی که نکردم سر این موضوع.

یک انسان رو تصور کن. یک انسان تنها اومده رو این کره ی خاکی هیچکس دیگه ای هم نیست.فکر کن که حس یه آدم چه جوری می تونه باشه در اون موقع. خوب خیلی فکر ها می تونی بکنی که به بحث ما ربطی نداره. ولی اصل قضیه کجاست؟ به نظر شما این انسان چیزی به نام ترس براش تعریف شده هست؟ مطمئنا نه چون نمی دونه درد چیه یا مرگ چیه یا اصلا هیچ دیدی نداره که با چی قراره رو به رو بشه؟ اگه یه آدم دیگه ببینه عکس العملش چیه؟ نمی دونه خودش چه شکلیه که احتمالا اونم مثل خیلی حیوون های دیگه می بینه. بگذریم . حالا الآن فکر کنم موافقی که شرایط می تونه چه پیامد های ناگوار یا خوبی رو به همراه داشته باشه.

یه سوال خیلی بزرگ برای من اینجا مطرح می شه. به نظر شما تمام عقاید و مقدسات ما انسان ها امکان داره به دلیل شرایط به وجود اومده باشه؟ با توجه با اینکه شما حتی می تونین مفهوم بد و خوب رو برای یک نفر عوض کنین. خیلی راحت.

پس شاید بتونیم اینجوری بگیم که بد و خوب در دنیای ما بی معنیه یا حد اقل نسبیه. 

 این قسمت رو نیم ساعت بعد دارم می نویسم. مخم هنگ کرده بود. 

از کجا معلوم کاری که ما داریم می کنیم درسته؟ کاری که داریم می کنیم به دلیل خیلی شرایط که پیش اومده این شده و ما داریم می کنیم فکرم می کنیم که درسته. و خوب چون همه خوشحالیم پس درسته. منظورم کار هایی مثل آشال ریختن تو خیابون و اینا نیست ها کارهای اصلی زندگی منظورمه.

چقدر می شه تو عقیده ی مردم دست برد؟

+ تراوش شده در  87/01/09ساعت 6 قبل از ظهر  توسط موج  |