تبليغاتX
تراوشات یک ذهن مریض!!!

تراوشات یک ذهن مریض!!!

زندگی حبس کام هاست در اتاقی با پنجره ای رو به سیاهی مطلق

ای بابا. بعضی اوقات تو زندگی آدم (آدما) هست که اینقدر افتادی تو روزمرگی که فکر می کنی خوشبختی. فکر می کنی که راه دزست زندگی کردن رو یاد گرفتی. با خودت می گی منم آدمم مشکل دارم ولی بلدم با مشکلاتم چی کار کنم من دارم به خوسبختی نزدیک می شم. هر اتفاقی که می افته می گی اشکالی نداره من پشتم به خوشبختی هام گرمه از پس همشون بر میام. همینجوری داری ادامه می دی حس می کنی همه چی خوبه فکر می کنی قوی شدی آدم خوشحال که می بینی خوشخال میشی دوست داری همه مثل تو خوشخال باشن و وقتی آدم ناراخت می بینی ناراخت می شی می گی آخه چرا ؟ دوست داری به همه کمک کنی که اون ها هم خوشخال بشن.

یه روز صبح که بیدار شدی و فکر می کنی که می دونی قراره چی بشه و همه چی بر وفق مراده یهو یه سنگ کوچیک شیشه ای می خوره به اون دیوار شیشه ایه خوشبختیت. به فکر فرو می برتت. یه کم که واقع بینانه نگاه می کنی به همه چی شک می کنی. عمیق و عمیق تر میشی صدای داد و بیداد میاد صدای حماقت میاد بدبختی داره تو گوشت داد می زنه بد بخت بد بخت بد بخت ب__________د بخت .

می بینی دیگه هیچ خفاظی نداری هیچی نداری. یه عده دور و برت می بینی آدم هایی که قبلا نمی دیدی آدم های ساکتی که هیچ وقت نمی دیدیشون آدم هایی که نه خوشخال بودن نه ناراحت. تو تمام اون مدتی که تو وسط اتاق شیشه ایت بودی و به همه فکر می کردی اونا ساکت داشتن زندگیشون رو می کردن.

تمام اون مدت فکر می کردی که از همه بهتری ولی الآن میبینی که تمام اون ها از تو جلوترن و با پوسخند های زشت نگاهت می کنن. با ترحم. یاد نگاه هایی که به آدم های ناراخت می کردی می افتی یه لحظه جای تو با اونا عوض میشه خودت رو می بینی که داری با اون نگاه های پر از ترخمت نگاهشون می کنی کم کم می شینی رو زمین زانوهات رو جمع می کنی تو شیکمت همه چی سیاه و سفید می شه سایه روشن دستات رو می ذاری رو گوشهات و داد می زنی هز چقدز که داد می زنی کوچیکتر می شی کوچیک و کوچیک تر. آدم هارو می بینی که دارن از دورو برت رد می شن و با ترحم نگاهت می کنن نگاه های آشنا می بینی خودس رو میبینی که داری خودت رو با ترخم نگاه می کنی.

شیشه های شکسته رو میبینی شروع می کنی به جمع کردنشون دستات زخم میشه اشکات می ریزه روی دست هات داری فکر می کنی که چه جوری اتاقکت رو دوباره بسازی. حس تنهایی می کنی خس کوچیک بودن. هیچ فایده ای نداره. اینقدر گریه می کنی که خوابت می بره. یه خوابی که بیشتر شبیه مرگه.

وقتی بیدار میشی می بینی رو شیشه خورده ها خوابیدی ولی دیگه شیشه خورده ها اصلا برات مهم نیستن. نگاه ها هم همینطور اصلا دیگه برات مهم نیستن. راه می افتی به کجا خودت هم نمی دونی ....  .

+ تراوش شده در  88/03/15ساعت 12 بعد از ظهر  توسط موج  | 

سلام چطوری :

خوبی

بدی

+ تراوش شده در  88/01/25ساعت 2 بعد از ظهر  توسط موج  | 

بعد از 10 ماه برگشتم. در حقیقت بعد از 2 سال. راستش من قبل از اینکه برم زیاد حواسم به زندگی نبود. فقط یاد گرفته بودم چجوری گلیمم رو از آب بکشم بیرون و غیر از خودم هیچکس برام مهم نباشه. ولی این دو سال از بس دلم تنگ شده بود فقط در مورد ایران می خوندم و فکر می کردم. راستش خیلی تهران رو دوست دارم ولی فکر می کنم باید یه چیزهایی رو در موردش بنویسم چون ممکنه فراموش بشن.

تهران یا همون طهران. تهران شهر تنهایی 12 میلیون آدم. تهران شهر آرزوهای بر باد رفته. شهری که نماد تنهایی یک ملته. ملتی که خیلی وقته تنها بوده فقط به دلیل اینکه می خواسته کار خودش رو بکنه. تهران شهر آرزوهای بزرگ و کارهای کوچیک. شهری که هم از لوس آنجلس لوکس تره هم از فقیرترین شهر ها فقیر تر. تهران شهر برج های بلند و بچه های پا برهنه. جایی که تنها چیزی که حس می کنی اختلاف طبقاطیه. اینجا جاییه که هدر رفتن آدم هارو با چشمات می بینی پیر شدنشون رو با تمام وجودت حس می کنی و ذره ذره مردنشون آزارت می ده ولی خوشحالی چون چشمت فقط دخترهای خوشگل می بینه و ماشین های چندصد میلیونی.

Free Image Hosting



ادامه تراوش
+ تراوش شده در  87/09/19ساعت 11 قبل از ظهر  توسط موج  | 

شروع می کنم دوباره. دوباره از آخر. همون اخری که یه روز برای خودش اولی بود و یه روز به پایان زسید و شروع جدیدی رو آفرید. شروع می کنم یه بار دیگه مثل شروعی که دست خودم نبود و تموم کردنی که دست هیچکس نیست.
یه زمانی نوشتم از شرایط و تغییرات یه زمانی هم از بد و خوب. یه زمانی از جایی می نوشتم که خونم  3 متر بود و دنیام خیلی بزرگ الان می نویسم از جایی که خونم خیلی بزرگه و دنیام کوچیک. نمی دونم کدومش بهتره ولی من تو دومی آروم ترم. نمی دونم می خوام از چی بگم مثل همیشه این کیبرد لعنتی بدبختیش همینه بر
عکس فرمون ماشینه به همه جا می برتت غیر از مقصدت. 


Free Image Hosting

ادامه تراوش
+ تراوش شده در  87/09/03ساعت 9 قبل از ظهر  توسط موج  | 

صدای شیپور ها در فاصله زمانی بین شلیک توپ ها  صدای غالب بود. همهی سرباز ها با یونیفرم های قرمز و آبی در صفهای منظم و طولانی ایستاده بودند. از دو روز قبل وارد کاندونوس شده بودند و از صبح امروز خودشون رو به بالای تپه رسونده بود. از سه تیپ اصلی تشکیل شده بودند. تیپ ۳ که در اولین روزهای حکومت دموکتراتیک شورشهای سنگینی رو در جنوب سرکوب کرده بود. تیپ ۸ که از مجهزترین تیپ های برزیل بود . تیپ ۷ که قویترین تیپ نظامی برزیل به فرماندهی سرهنگ موریوسزار یک مرد ۴۸ ساله با موهای جو گندمی و چهره ی سوخته قد متوسط و ورزیده . تیپ ۷ از چندسال پیش تا به حال پرافتخار ترین تیپ برزیل محسوب میشه که بیشترین دفاع رو از حکومت دموکراتیک کرده. سرهنگ موریوسزار و فرماندهان دیگر ۳ تیپ در جلو در حال بررسی اوضاع هستند. کاندونوس زیر نور آفتاب خیلی آروم به حیات خودش ادامه میده.


Free Image Hosting

 



ادامه تراوش
+ تراوش شده در  87/04/10ساعت 4 قبل از ظهر  توسط موج  | 

ip-location