یه روز صبح که بیدار شدی و فکر می کنی که می دونی قراره چی بشه و همه چی بر وفق مراده یهو یه سنگ کوچیک شیشه ای می خوره به اون دیوار شیشه ایه خوشبختیت. به فکر فرو می برتت. یه کم که واقع بینانه نگاه می کنی به همه چی شک می کنی. عمیق و عمیق تر میشی صدای داد و بیداد میاد صدای حماقت میاد بدبختی داره تو گوشت داد می زنه بد بخت بد بخت بد بخت ب__________د بخت .
می بینی دیگه هیچ خفاظی نداری هیچی نداری. یه عده دور و برت می بینی آدم هایی که قبلا نمی دیدی آدم های ساکتی که هیچ وقت نمی دیدیشون آدم هایی که نه خوشخال بودن نه ناراحت. تو تمام اون مدتی که تو وسط اتاق شیشه ایت بودی و به همه فکر می کردی اونا ساکت داشتن زندگیشون رو می کردن.
تمام اون مدت فکر می کردی که از همه بهتری ولی الآن میبینی که تمام اون ها از تو جلوترن و با پوسخند های زشت نگاهت می کنن. با ترحم. یاد نگاه هایی که به آدم های ناراخت می کردی می افتی یه لحظه جای تو با اونا عوض میشه خودت رو می بینی که داری با اون نگاه های پر از ترخمت نگاهشون می کنی کم کم می شینی رو زمین زانوهات رو جمع می کنی تو شیکمت همه چی سیاه و سفید می شه سایه روشن دستات رو می ذاری رو گوشهات و داد می زنی هز چقدز که داد می زنی کوچیکتر می شی کوچیک و کوچیک تر. آدم هارو می بینی که دارن از دورو برت رد می شن و با ترحم نگاهت می کنن نگاه های آشنا می بینی خودس رو میبینی که داری خودت رو با ترخم نگاه می کنی.
شیشه های شکسته رو میبینی شروع می کنی به جمع کردنشون دستات زخم میشه اشکات می ریزه روی دست هات داری فکر می کنی که چه جوری اتاقکت رو دوباره بسازی. حس تنهایی می کنی خس کوچیک بودن. هیچ فایده ای نداره. اینقدر گریه می کنی که خوابت می بره. یه خوابی که بیشتر شبیه مرگه.
وقتی بیدار میشی می بینی رو شیشه خورده ها خوابیدی ولی دیگه شیشه خورده ها اصلا برات مهم نیستن. نگاه ها هم همینطور اصلا دیگه برات مهم نیستن. راه می افتی به کجا خودت هم نمی دونی .... .



