حالا که رئیس جمهور به جای امپراتور نشسته بود در شمال مصیبت زده چه چیزی عوض شده بود؟مگر زارع این زمین ها هنوز با تنگ چشمی زمین و کمبود آب در نمی افتاد تا محصولش از خاک در آید و مرغ و بزش زنده بمانند؟مگر هنوز دهکده ها پر از آدمهای بیکاره نبود؟و مگر آن همه راهزن راهها را نا ایمن نکرده بودند؟مگر لشکری از گدایان هنوز در هر گوشه و کنار پرسه نمی زدند؟مگر قصه گویان دوره گرد همان ها نبودند؟مگر با همهی تلاش مرشد خانه هاب عیسی مسیح روی به ویرانی نداشت؟
اما واقعیت این بود که با اعلام جمهوری چیزی عوض شده بود.چیزی که هم نشانهی بد اقبالی مردم بود هم حیرانشان کرده بود.کلیسا و دولت از هم جدا شده بودند.عبادت آزاد اعلام شده بود و گورستان ها از دست کشیش ها در آمده بود و به مقامات شهر سپرده شده بود اسقف ها و نمایندگانشان دست و پایشان را گم کرده بودند و نمی دانستند در برابر این تحولات که مقاقمقت بالای کلیسا به ن تن داده بودند چه بگویند اما مرشد در هما دم حرف خود را زد : این اقدامات کفر ژامیز بود و مردم نباید به آن تن می دادند و بعد وقتی شنید که دولت ازدواج مدنی را الزامی کرده - چنان که گویی تقدیس خداوند کافی نبوده - ابن حق را برای خود قائل شد که وقت وعظ چیزی را با صدای بلند اعلام کند که کشیش های منطقه در گوش هم پچ پچ می کردند : این رسوایی ساخته و پرداختهی پروتستان ها و فراماسون هاست.کارهای عجیب غریب و سوظن بر انگیز دیگر هم که مردم شهر های دور از ساح خرده خرده از آن با خبر شدند بی تردید از همین قبیل بود. نقشه هاب آماری سرشماری و بر قراری نظام متری. واعظ در پاسخ مردم بلا تکلیف مردم دور ار ساحل که معنی این کار ها را می پرسیدند با لحنی آرام توضبح میداد قصدشان این بود که از رنگ پوست مردم با خبر شوند تا وقتی برده داری را دوباره برقرار کردند تیره پوستها را به صاحبانشان برگردانند. میخواستند از مذهب مردم با خبر شوند و کاتولیک هارا برای روزی که آذار و اذیت آنها شروع می شد نشان کنند.بی آنکه صدایش را بلند کند یه مردم توصیه میکرد با آن کونه پرسش نامه ها پاسخ ندهند و نگذارند متر و سانتی متر جای ذرع و چارک را بگیرد.
