اینجا ,یعنی جایی که می تونین تو عکس ببینین درحقیقت میز کار منه ساعت ۷ شب یک شنبه شب زمستونی. فکر نوشتن این مطلب حدودا ۵ دقیقه پیش وقتی داشتم این غذا رو که می بینید, میخوردم به سرم زد. یه لحظه احساس کردم که چه قدر از غذایی که دارم می خورم چندشم میشه. بعد به این فکر کردم چرا دارم این غذا رو می خورم.
پرده اول:
خیلی گشنم بود وقتی از پشت کامپیوتر بلند شدم اعصابمم خیلی خورد بو کلی سر و کله زده بودم باهاش و بحث و دعوا. رفتم تو آشپزخونه. تمیز بود حسابی تعجب کردم. دو تا سوسیس انداختم تو ماهی تابه و وایسادم. گفتم شاید برگشته باشه برگشتم تو اتاق ببینم pm داده یا نه؟ نداده بود. برگشتم تو آشپز خونه فرخ هم بود.
پرده دوم:
آخه یعنی چی یعنی واقعا ارزشت اینقدره. نه شایدم واقعا من نمی فهمم.شاید اشتباه از من بوده؟ولی نه بالا خره کار از ریشه اشتباه بوده. آره همه اشتباه کردن من ,تو, همه, ولی این یکی خیلی عجیبه. واقعا خستم کردی واقعا. اوه اوه راستی باید می زفتم خرید می کردم شب مهمون داشتم. ولی اول باید این بحث رو به یه جا میرسوندم. شب بیا دوباره حرف میزنیم.
پرده سوم:
سوسیس هارو خوردیم هنوز گشنگی از دیشب مونده بود. هر چی گشتم هیچی پیدا نکردم. آخرش ماکارونیه آماده فرخ رو گرفتم که گرم کنم. حس کردم که سیرم نمی کنه آخه دیشب دیگه نرسیدم چیزی بخورم. دو تا تخم مرغ بهش اضافه کردم. چه کثافتی شد.
پرده چهارم:
سلام ببخشید دیگه دیشب نشد حرف بزنیم. الان می تونیم ادامه بدیم. ببین من بازم نمی فهمم این کارت چه معنی میده. اصلا هم برام مهم نیست ولی اصلا به نظرم درست نیست. دیگه خسته شدم.برام اهمیت نداره. هر کاری که میخوای بکن خیلی هم گشنمه می خوام برم غذا بخورم.
پرده پنجم:
چه قدر خوبه اینجا بقل این کانال آدم میتونه ذهنش رو آزاد کنه. نه سری نه صدایی هوای خنک و تازه باید فکر کنم چی باید برا امشب بخرم. ساعت چنده, ۷, بچه ها ۸.۳۰ میان. باید سریع راه برم تا برسم .یه ساعت راهه. شاید واقعا من قدرت تصمیم گیری برای زندگیم رو ندارم شاید هنوز بچم. یه سری احساسات بچه گونه نمی دونم من هنوز سر خیلی مسائل با خودم مشکل دارم. چه قد گشنمه برگشتم باید یه چیزی بخورم.
پرده ششم:
چه قدر داقونم.چقدر هم سرد و تاریکه Rich و Sam و اردوان هم دارن یه چیزهایی به اینگیلیسی بلغور می کنن ,منم دارم جوابشون رو میدم. ولی دارم به این فکر میکنم که من چه جور آدمیم. یه لحظه داشتم می افتادم تو آب. ساعت ۲:۳۰ شبه.سرده. اون دو تا رفتن حالا اردوان داره یه چیزهایی میگه. اااااااااااااااااااههههههههههههه . من از اون موقع که از اینجا رد شدم گشنم بود هنوز هیچی نخوردم. برم خونه یه چیزی بخورم.
پرده هفتم:
نمی فهمم چی دارن میگن فقط می خندم. ذهنم به حرفای امروز مشغوله. به اینکه چرا پروژم رو امروز تحویل ندادم. به اینکه دعوا سر چیه. به کار های عقب افتادم. وای فشارم داره می افته خیلی گشنمه. shit یادم رفت یه چیزی بگیرم که بخورم.هیچی ندارم. وسط مهمونی هم که نمی تونم غذا درست کنم.
پشت پرده:
می دونم که اصلا نوشته ی خوبی نبود به خصوص این به هم ریختگی زمان هاش. حالا شما دیگه ببخشین. قول میدم بعدی بهتر بشه.


