ترسیده بود فکر کرد جا مونده. خواست شروع کنه به دویدن به کجاش رو نمی دونست. به میز کارش یه نگاهی کرد. یه عالمه کاغذ دو طرف میز بود. مثل همیشه همه جا تاریک بود. اااااههههههههههه از هیچ جا هیچ نوری نمیومد تو. بوی موندگی می اومد. " تمام زندگیم همین بو رو میده".
رفت یه چایی درست کنه خیلی گشنش بود. حال نداشت چایی دم کنه. چایی مال پریروز بود. یه چیزی مثل آرد تو رنگ چایی بود بوی موندگی هم میداد. برگشت پیپش رو روشن کرد. بوی دود تازه با نم اتاق قاطی شد.نشست پشت میز پاهاش رو گذاشت رو میز. فکر کرد. فکر کرد که چرا زندگیش اینجوریه. فکر کرد که زندگیش شده مثل یه خونه پر از وسایل که روی تمام وسایلش پارچه سفید کشیدن. هیچ آدمی هم توش نیست همه رفتن سالها پیش. هر کدوم از وسایل یه خاطره هستن از بهترین دوران خونه.
به خودش اومد ۳ ساعت گذشته بود و یه آهنگ از اون موقع داشت تکرار می شد. " باید ذهنم رو آزاد کنم بذار یه کتاب بخونم" رفت سمت قفسه کتاب " وق وق ساهاب؟ زنده به گور؟ سه قطره خون؟ سگ ولگرد؟ اینا حالم رو بدتر می کنه بذار یه سیگار بکشم یه چیزی بخورم". سیگارش رو روشن کرد.
هیچی نمونده بود فقط یه عالمه غذای مونده. همرو با هم قاطی کرد. با کراحت تمام. انگار داره گوشت تن یه مرده رو میخوره. هنوز مرده داشت ناله می کرد.صداش رو می شنید.
سنگین شده بود. ساعت ۳ بود. دلگیر و ابری مثل همیشه هیچ نوری نبود"پس این خورشید کجاست؟".انگار چندین سال بود که هوا ابری بود. چندین سال بود که بوی موندگی می اومد. خاک رو تمام وسایل رو گرفته بود." بذار دراز بکشم و تمرکز کنم باید تصمیم بگیرم شروع کنم به کار". صدای اهنگ غمگین قطع نمی شد. همینجوری که داشت فکر می کرد خوابش برد.
تلفنش زنگ می زد ولی نمی تونست گوشی رو برداره جون نداشت. صدای چند نفر از تو راهرو می اومد می خندیدن" اینا به چی می خندن؟" دوباره خوابش برد. خواب دید تو یه خونه ایه با دوستاش صدای خنده همه جا بود. تو بالکن یه شیر بود. همه دونه دونه رفتن تنها شده بود. صدا می اوم یه چیزی نعره می کشید و می دوید. فرار کرد شیر رو میدید پشت سرش. درها رو دونه دونه قفل می کرد و فرار می کرد ولی شیر همینجوری می اومد اصلا انگار نه انگار. رسید به در آخر. در آخر قفل نداشت یه در چوبی که وسطش شیشه ای بود محکم در رو نگه داشت شیر نزدیک می شد میدید شیر رو. بو می اومد همون بو تو این اتاق همون بوی موندگی می اومد "چه جوری فرار کنم؟این اتاقم که پنجره نداره".
شیره دیگه رسیده بوداز فاصله چند متری پرید. پرید سمت در. با تمام زورش در رو نگه داشت. شیر همینجور که رو هوا بود شروع کرد به تغییر شکل دادن صورتش سیاه شد آره یه دختر با صورت سیاه. به در که رسید وایساد تنش هنوز شیر بود. یهو با دست گوشه اتاق رو نشون داد.
"ااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااه" بلند فریاد کشید. از خواب پرید. ساعت ۹ شب بود. تاریک تاریک بود مثل قبر آهنگ هنوز داشت پخش می شد. هنوز همون بو می اومد. چراغ رو روشن نکرد. رفت سمت پیپش ... .
