تبليغاتX
تراوشات یک ذهن مریض !!!

تراوشات یک ذهن مریض !!!

زندگی حبس کام هاست در اتاقی تنگ با پنجره ای رو به سیاهی مطلق

صبح جمعه از خواب بیدار شد. چشماش رو که باز کرد یه لحظه تمام زندگیش رو از بچگی دید. یاد تمام ماجراهای چند سال گذشتش افتاد. یه لحظه به خودش گفت باید بجمبم. تمام اشتباهات گذتشتم من رو از قطار زندگی عقب انداخته.

ترسیده بود فکر کرد جا مونده. خواست شروع کنه به دویدن به کجاش رو نمی دونست. به میز کارش یه نگاهی کرد. یه عالمه کاغذ دو طرف میز بود. مثل همیشه همه جا تاریک بود. اااااههههههههههه از هیچ جا هیچ نوری نمیومد تو. بوی موندگی می اومد. " تمام زندگیم همین بو رو میده".

رفت یه چایی درست کنه خیلی گشنش بود. حال نداشت چایی دم کنه. چایی مال پریروز بود. یه چیزی مثل آرد تو رنگ چایی بود بوی موندگی هم میداد. برگشت پیپش رو روشن کرد. بوی دود تازه با نم اتاق قاطی شد.نشست پشت میز پاهاش رو گذاشت رو میز. فکر کرد.  فکر کرد که چرا زندگیش اینجوریه. فکر کرد که زندگیش شده مثل یه خونه پر از وسایل که روی تمام وسایلش پارچه سفید کشیدن. هیچ آدمی هم توش نیست همه رفتن سالها پیش. هر کدوم از وسایل یه خاطره هستن از بهترین دوران خونه.

به خودش اومد ۳ ساعت گذشته بود و یه آهنگ از اون موقع داشت تکرار می شد. " باید ذهنم رو آزاد کنم بذار یه کتاب بخونم" رفت سمت قفسه کتاب " وق وق ساهاب؟ زنده به گور؟ سه قطره خون؟ سگ ولگرد؟ اینا حالم رو بدتر می کنه بذار یه سیگار بکشم یه چیزی بخورم". سیگارش رو روشن کرد.

هیچی نمونده بود فقط یه عالمه غذای مونده. همرو با هم قاطی کرد. با کراحت تمام. انگار داره گوشت تن یه مرده رو میخوره. هنوز مرده داشت ناله می کرد.صداش رو می شنید.

سنگین شده بود. ساعت ۳ بود. دلگیر و ابری مثل همیشه هیچ نوری نبود"پس این خورشید کجاست؟".انگار چندین سال بود که هوا ابری بود. چندین سال بود که بوی موندگی می اومد. خاک رو تمام وسایل رو گرفته بود." بذار دراز بکشم و تمرکز کنم باید تصمیم بگیرم  شروع کنم به کار". صدای اهنگ غمگین قطع نمی شد. همینجوری که داشت فکر می کرد خوابش برد.

تلفنش زنگ می زد ولی نمی تونست گوشی رو برداره جون نداشت. صدای چند نفر از تو راهرو می اومد می خندیدن" اینا به چی می خندن؟" دوباره خوابش برد. خواب دید تو یه خونه ایه با دوستاش صدای خنده همه جا بود. تو بالکن یه شیر بود. همه دونه دونه رفتن تنها شده بود. صدا می اوم یه چیزی نعره می کشید و می دوید. فرار کرد شیر رو میدید پشت سرش. درها رو دونه دونه قفل می کرد و فرار می کرد ولی شیر همینجوری می اومد اصلا انگار نه انگار. رسید به در آخر. در آخر قفل نداشت یه در چوبی که وسطش شیشه ای بود محکم در رو نگه داشت  شیر نزدیک می شد میدید شیر رو. بو می اومد همون بو تو این اتاق همون بوی موندگی می اومد "چه جوری فرار کنم؟این اتاقم که پنجره نداره".

 شیره دیگه رسیده بوداز فاصله چند متری پرید. پرید سمت در. با تمام زورش در رو نگه داشت. شیر همینجور که رو هوا بود شروع کرد به تغییر شکل دادن صورتش سیاه شد آره یه دختر با صورت سیاه. به در که رسید وایساد تنش هنوز شیر بود. یهو با دست گوشه اتاق رو نشون داد.

"ااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااه" بلند فریاد کشید. از خواب پرید. ساعت ۹ شب بود. تاریک تاریک بود مثل قبر آهنگ هنوز داشت پخش می شد. هنوز همون بو می اومد. چراغ رو روشن نکرد. رفت سمت پیپش ... .

+ تراوش شده در  86/11/28ساعت 6 بعد از ظهر  توسط موج  | 

ای ساربان ای کاروان لیلای من کجا می بری       با بردن لیلای من جان و دل مرا می بری

ای ساربان کجا می روی لیلای من چرا می بری     ای ساربان کجا می روی لیلای من چرامی بری

در بستن پیمان ما تنها گواه ما شد خدا         تا این جهان بر پا بود این عشق ما بماند به جا

ای ساربان کجا می روی لیلای من چرامی بری    ای ساربان کجا می روی لیلای من چرامی بری

تمامی دینم به دنیای فانی شراره عشقی که شد زندگانی به یاد یاری خوشا قطره اشکی به سوز عشقی خوشا زندگانی همیشه خدایا محبت دلها به دلها بماند به سان دل ما  که لیلی و مجنون فسانه شود حکایت ما جاودانه شود

تو اکنون ز عشقم گریزانی غمم را ز چشمم نمی خوانی از این غم چه حالم نمی دانی

پس از تو نمانم برای خدا تو مرگ دلم را ببین و برو چو طوفان سختی ز شاخه غم گل هستی ام را بچین و برو که هستم من آن تک درختی که در پای طوفان نشسته همه شاخه های وجودش ز خشم طبیعت شکسته

شعر یکی از آهنگ های نامجو بود که امروز صبح گوش کردم یه مدتی یه که منتظرم منتظر چی نمی دونم شاید منتظر یه SMS یا یه offline یا تلفن یا هرچی دیگه خسته شدم دیگه منتظر نمی شم.

قول میدم پست های بعدیم دوباره شاد بشه ببخشید دو تا پست آخرم اینجوری شد. ممنون که تحمل کردی و خوندی.

+ تراوش شده در  86/11/25ساعت 3 بعد از ظهر  توسط موج  | 

زندگی داره تنگ می شه داره میشه یه سری چیزهای تکراری. مسخرست. قدیما که کوچیک تربودم تو روز هر جور فکری می کردم هر روز صبح یه فکر جدید یه اتفاق جدید همه چی بهتر بود. هر روز یه کار جدید یا حداقل یه کاری که لذت ازش می بردم. آلان چی یه سری کار تکراری. هر روز صبح از خواب بلند می شی میری سر کارت یه سری کارهای دیگه می کنی یه ذره هم کارتو. بعد شب یه کار مسخره دیگه می کنی بعدم می خوابی دوباره فردا. دلتم خوشه که ماهی یه مهمونی می ری و سالی یه مسافرت. امروز دیگه قاطی کردم مدونی سر چی؟ سر اینکه دیگه فکر هامم مثل دیروز و پریروزو یه ماه پیشو یه سال پیشم بود.  می دونی یعنی چی؟! یعنی من چند ساله که دارم به یه سری کارام فکر می کنم و زجر می کشم. هر روز صبح حرفای خوب می زنم به خودم روحیه می دم تا عصز به خیال خودم کار می کنم آخر وقت کار که می شه داغون می شم می گم وای امروزم کاری نکردم. حالا خونه که رسیدم ادامه میدم. می رم خونه می گم بذار یه کم خستگی در کنم, بعدش می گم بذار یه غذایی بخورم, بعدش می شینم سر میز که کار کنم, خبر می خونم و اینترنت گردی می کنم بعدم میگم الآن که دیر شد فردا صبح دیگه جددی میگیرم. صبحم دوباره عین روز قبلش. عجب زندگی بدی شده. تهوع بهم دست داده. احساس می کنم زندگیم لجن بسته مثل مرداب که هیچ تغییری نداره. یعنی چه جوری می شه تکون خورد. بعضی اوقات فکر می کنم شاید همه همینن و من سخت میگیرم ولی یه نگاه که می کنم میبینم هر کسی یه پیشرفتی داره می کنه. عجیبه ؟! نه اصلا عجیب نیست. احساس می کنم نفسم گرفته و خودم نمی فهمم از درون دارم خفه می شم. یاد زندان افتادم. همه چی مثل دیروزه خودم اتاقم زندگیم. مثل همه روزنامه ها آره دقیقا هر روز یه سری خبر رو می گن. اتفاقی هم نمی افته. زندگیه منم همینه هر روز یه سری مشکلات رو بهشون فکر می کنم ولی هیچ کاری بابتشون نمی کنم. یه چیزی فرق کرده همین الآن دیدمش جا سیگاریم پر تر شده. خیلی پر تر. 

+ تراوش شده در  86/11/24ساعت 8 بعد از ظهر  توسط موج  | 

آقا چند وقته یه چیزی رفته رو مخم میخوام در موردش بنویسم هی نمیومد ولی الآن یهو تلویزون فیلم وحشتناک داد و منم داغون بودم مپکه اومد.

افغانی!تا حالا یه افغانی فکر کردی؟افغانی رو کلا از چند نظر میشه بررسی کرد.

اولا که من نمی دونم چرا تا یکی میگه افغانی یاد بیل و استامبولی می افتم خیلی هم با خودم دعوا میکنم ها هی می گم بابا افغانی یه ملیته به بیل و بیلچه و اون یارو نمیگن. افغانی مثل آلمانی مثل آمریکایی ژاپنی . چرا تا میگم آلمانی یاد یه آدم بور و خوشتیپ می افتی, ولی می گم افغانی یاد ساختمون خرابه می افتی؟

ثانیا افغانی یه ملیته که یه عده بهش افتخار میکنن, چرا به هرکی لباس بد بپوشه میگی افغانی پس؟

حالا خارج از این بحث ها چند وقت پیشا داشتم فکر می کردم افغانی تو عمرش چند تا خونه می سازه به امید اینکه یه روز بره تو یکیشون؟ حساب کردم دیدم اگه عمر مفید یه افغانی رو ۲۰ تا ۵۰ سالگی فرض کنیم با حساب ۴ سال برای هر خونه که غیر منطقی هم نیست افغانی تو عمرش ۷ تا ۸ تا خونه می سازه. یعنی یارو ۴ سال فقط به خاطر این با یه عده زنگی می کنه که با هم تو یه میدون وایساده بودن.

تا حالا فکر کردی افغانیه هر خونه ای که تموم میشه چه احساسی داره؟ حتما همه روز آخرهارو یادشه آخه یه اتفاقیه که ۷ بار تو کل عمرش می افته. 

+ تراوش شده در  86/11/23ساعت 4 قبل از ظهر  توسط موج  | 

به نظرتون چه قدر احتمال داره که ساعت ۱۰ شب دانشکده در حال درس خوندن باشی بعد موبایلت زنگ بزنه یکی از دوستات بهت بگه پاشو ۱۰ دقیقه بیا اینجا یه {...} با هم بزنیم برگردیم دانشگاه درس بخونیم. تو هم پاشی بری بعد برین بیرون که {...} رو بزنی یه آمریکایی ببینی که طرفدار مک کین باهاش {...} رو بزنی و بحث کنی. البته احتمال رو حساب کن  با توجه به اینکه این اتفاق تو اینگیلیس بیافته. خواهشن به من بگین  چه فدر احتمال داره که این اتفاق براتون بیافته؟؟؟!!!!

+ تراوش شده در  86/11/23ساعت 3 قبل از ظهر  توسط موج  | 

جواب يك دانشجوی دانشگاه واشينگتن به يک سؤال امتحان شيمی آنچنان جامع و کامل بوده که توسط پروفسورش در شبکهء جهانی اينترنت پخش شده و دست به دست ميگرده خوندنش سرگرم‌کننده است .
 
پرسش: آيا جهنم اگزوترم (دفع‌کنندهء گرما) است يا اندوترم (جذب‌کنندهء گرما)؟
 
اکثر دانشجويان برای ارائهء پاسخ خود به قانون بويل-ماريوت متوسل شده بودند که می‌گويد حجم مقدار معينی از هر گاز در دمای ثابت، به طور معکوس با فشاری که بر آن گاز وارد می‌شود متناسب است. يا به عبارت ساده‌تر در يک سيستم بسته، حجم و فشار گازها با هم رابطهء مستقيم دارند. 
 
اما يکی از آنها چنين نوشت:
 
اول بايد بفهميم که حجم جهنم چگونه در اثر گذشت زمان تغيير می‌کند. برای اين کار احتياج به تعداد ارواحی داريم که به جهنم فرستاده می‌شوند. گمان کنم همه قبول داشته باشيم که يک روح وقتی وارد جهنم شد، آن را دوباره ترک نمی‌کند. 
پس روشن است که تعداد ارواحی که جهنم را ترک می‌کنند برابر است با صفر.
برای مشخص کردن تعداد ارواحی که به جهنم فرستاده می‌شوند، نگاهی به انواع و اقسام اديان رايج در جهان می‌کنيم. بعضی از اين اديان می‌گويند اگر کسی از پيروان آنها نباشد، به جهنم می‌رود. از آن جايی که بيشتر از يک مذهب چنين عقيده‌ای را ترويج می‌کند، و هيچکس به بيشتر از يک مذهب باور ندارد، می‌توان استنباط کرد که همهء ارواح به جهنم فرستاده می‌شوند. 
با در نظر گرفتن آمار تولد نوزادان و مرگ و مير مردم در جهان متوجه می‌شويم که تعداد ارواح در جهنم مرتب بيشتر می‌شود. حالا می‌توانيم تغيير حجم در جهنم را بررسی کنيم: طبق قانون بويل-ماريوت بايد تحت فشار و دمای ثابت با ورود هر روح به جهنم حجم آن افزايش بيابد. اينجا دو موقعيت ممکن وجود دارد: 
 
۱) اگر جهنم آهسته‌تر از ورود ارواح به آن منبسط شود، دما و فشار به تدريج بالا خواهند رفت تا جهنم منفجر شود.
۲) اگر جهنم سريعتر از ورود ارواح به آن منبسط شود، دما و فشار به تدريج پايين خواهند آمد تا جهنم يخ بزند. 
 
اما راه‌حل نهايی را می‌توان در گفتهء همکلاسی من ترزا يافت که می‌گويد: «مگه جهنم يخ بزنه که با تو ازدواج كنم!» از آن جايی که تا امروز اين افتخار نصيب من نشده است (و احتمالاً هرگز نخواهد شد)، نظريهء شمارهء ۲ اشتباه است: جهنم هرگز يخ نخواهد زد و اگزوترم است. 
 
تنها جوابی که نمرهء کامل را دريافت کرد، همين بود

+ تراوش شده در  86/11/22ساعت 2 قبل از ظهر  توسط موج  |