سرش رو که بلند کرد تازه فهمید کجاست. اینجا رو بارها و بارها دیده بود. ته همین کوچه بود که غروب های جمعه می شستن و در مورد همه چی با هم حرف می زدن. همونجا بود که به هم قول داده بودن با هم می مونن. نتونست اونجا بمونه برگشت و شروع کرد به دویدن. برگشت تو خیابون دو تا دختر اون طرف با لباس های شیک وایساده بودن می خندیدن.
به کوچه بعدی که رسید پیچید سمت راست همین جور که وارد کوچه می شد حس کرد این منظره چه قدر آشناست بارها دیده بودش. همیشه با هم از بیرون که می اومدن از اینجا رد می شدن آخرین بار دو روز پیش از اینجا رد شده بودن.
برگشت. زیرپوشش خیس بود مثل شال گردنش و پیشونیش. دیگه پایین نرفت همینطور که می دوید خاطره ها می اومد تو ذهنش خاطراتی که دقیقا تو همون مسیر اتفاق افتاده بود . مسیر سر بالایی رو تقریبا هر روز غروب با هم قدم می زدن. دیگه نتونست قلبش داشت وای میستاد."چرا اینقدر برف میاد چرا اینقدر غمگینه" رو همه چی برف نشسته بود خیابون ماشین ها آدم ها همه همه جا سرد بود و کلاغ ها بیداد می کردن کلاغ ها هم انگار داشتن بهش می خندیدن.
نتونست وایسه در حالی که شال گردنش رو باز می کرد روی زانو هاش نشست . بغضش ترکید زار می زد با تمام وجود داد زد و روی زمین دراز کشید. داد اول که تموم شد حس کرد سرد شده و دیگه صدای خنده آدما و کلاغ ها نمیاد. دوباره زد زیر گریه. داد دوم رو که زد سرما رو حس کرد, حق حق نفسش رو بند آورد و ناتوانی رو کاملا حس کرد نا توانی در برابر خیلی اتفاقات زندگی. فقط آسمون رو میدید و دونه های برف که روی صورتش فرود میو مدن.
