تبليغاتX
تراوشات یک ذهن مریض !!!

تراوشات یک ذهن مریض !!!

زندگی حبس کام هاست در اتاقی تنگ با پنجره ای رو به سیاهی مطلق

خیلییییییییییییییییییییییییییییی ناراحتم دارم دیوونه می شم اعصابم خورده. سنجابی که هر روز می اومد پشت پنجرم وای میساد منو نگاه می کرد مرد. الآن رفتم سیگار بکشم اومدم برگردم دیدم سر راه افتاده مرده. بادم می اومد دم پشمالوش رو می لرزوند. خیلی ناراحتم. هر روز صبح می اومد دقیقا پشت پنجره من دنبال غذا می گذشت بعد که پیدا می کرد می رفت زیر درخت رو دوتا پاش وای میستاد تند تند می جویدش. مرده بود بنده خدا. آدم زحمت کشی بود واقعا عجب زندگیه عجیبی دارن مثلا هر روز صبح بلند میشن به یه سری جاهایی که محل کسب مخصوص خودشون سر می زنن دنبال غذا که مثلا چیزی از درختا افتاده باشه از دست آدما افتاده باشه اینا ور دارن بخورن. قربونش برم خدا که در کل طول عمرشون غذاشون پیدا میشه. ای بابا اینم جوون مرگ شد دلم براش تنگ می شه. هوا هم وامونده ابری و گرفتست اصلا داغون می کنه آدمو . خیلی دلم می خواست سگ بخرم سگ من حتما یا از چاقی می مرد یا از افسردگی.  حال که  نداشتم ببرمش بیرون همش باید تلوزیون می دید یا آهنگ گوش می داد که از افسردگی میمرد. غذا هم که پول غذای سگ اگه داشتم برا خودم می خریدم این آتاشغالا رو نمی خوردم. از همین چیزهایی که خودم می خورم مجبوره بخوره که یا مسموم میشه میمیره یا از چاقی. سگم نمی تونم بخرم من کلا حیوون چست و چالک نمی تونم بخرم فکر کنم باید کرگدن یا اسب آبی بخرم با هم بشینیم رو کاناپه تلوزیون ببینیم.  اه ولی چقدر ناراحت شدم در اون حالت دیدمش.

+ تراوش شده در  86/12/04ساعت 7 بعد از ظهر  توسط موج  | 

با تمام قدرت می دوید.نفسش بند اومده بود ولی وای نمیستاد می دوید با تمام قوا. دماغش و گوشاش از سرما یخ زده بود و قرمز شده بود. فقط به دویدن فکر می کرد تمام مسیرش سر پایینی بود. همه جا پر برف بود هم زمین هم آسمون هم آدما. ماشین ها پر از آدم های خندون بود با لبخند های وحشتناک و کریح. حس کرد آدما وقتی میخندن چقدر وحشتناک می شن. به اولین کوچه که رسید پیچید سمت چپ. یه کوچه خلوتی بود با یه ماشین که دو تا آدم با خنده های کثیف و لباس های شیک توش نشسته بودن. وارد کوچه که شد صدای خندشون رو شنیده بود. دیگه نفس نداشت وایساد و خم شد دست هاش رو گذاشت رو زانو هاش زمین رو میدید و صدای نفس هاش با صدای خنده ماشین ها و آدم ها حس بدی بهش می داد.

سرش رو که بلند کرد تازه فهمید کجاست. اینجا رو بارها و بارها دیده بود. ته همین کوچه بود که  غروب های جمعه می شستن و در مورد همه چی با هم حرف می زدن. همونجا بود که به هم قول داده بودن با هم می مونن. نتونست اونجا بمونه برگشت و شروع کرد به دویدن. برگشت تو خیابون دو تا دختر اون طرف با لباس های شیک وایساده بودن می خندیدن.

 

Free Image Hosting at allyoucanupload.com

به کوچه بعدی که رسید پیچید سمت راست همین جور که وارد کوچه می شد حس کرد این منظره چه قدر آشناست بارها دیده بودش. همیشه با هم از بیرون که می اومدن از اینجا رد می شدن آخرین بار دو روز پیش از اینجا رد شده بودن.

برگشت. زیرپوشش خیس بود مثل شال گردنش و پیشونیش. دیگه پایین نرفت همینطور که می دوید خاطره ها می اومد تو ذهنش خاطراتی که دقیقا تو همون مسیر اتفاق افتاده بود . مسیر سر بالایی رو تقریبا هر روز غروب با هم قدم می زدن. دیگه نتونست قلبش داشت وای میستاد."چرا اینقدر برف میاد چرا اینقدر غمگینه" رو همه چی برف نشسته بود خیابون ماشین ها آدم ها همه همه جا سرد بود و کلاغ ها بیداد می کردن کلاغ ها هم انگار داشتن بهش می خندیدن.

نتونست وایسه در حالی که شال گردنش رو باز می کرد روی زانو هاش نشست . بغضش ترکید زار می زد با تمام وجود داد زد و روی زمین دراز کشید. داد اول که تموم شد حس کرد سرد شده و دیگه صدای خنده آدما و کلاغ ها نمیاد. دوباره زد زیر گریه.  داد دوم رو که زد سرما رو حس کرد, حق حق نفسش رو بند آورد و ناتوانی رو کاملا حس کرد نا توانی در برابر خیلی اتفاقات زندگی. فقط آسمون رو میدید و دونه های برف که روی صورتش فرود میو مدن.

+ تراوش شده در  86/12/02ساعت 10 بعد از ظهر  توسط موج  |