راستش می دونین چی شد که به این حرفها رسیدم؟ من از بچگی با خوندن مجله دانشمند مخالف بودم و هرچی سن و سالم رفت بالاتر عقیدم محکم تر شد. می دونی چرا؟ آخه ما ایرانی ها فقط عاشق سرگرمی هستیم یه سری سر گرمی های راحت و با کلاس و مهم تر از همه خود گول زن. همه می رن مجله ی دانشمند می خرن توش می نویسه دانشمندان آمزیکایی موفق به تولید فلان دستگاه خفن شدند ما هم می خونیم اولین بحثی که شد حالا کاری نداریم به موضوع یه جوری می کشونیمش سمت علم و قضیه رو تعریف می کنیم با دیتیل (detail) کامل و آخرش خودمونم باورمون می شه که با سوادیم. وبلاگ های من و خیلی از وبلاگ هایی که می خونیم به همین بیماری دچاره هدف خاصی رو دنبال نمی کنه و اکثرا بعد از یک شکست بزرگ در زندگی و حس نیاز به نوشتن و خونده شدن ساخته شده یکیش اولین وبلاگ خود من. بگذریم.
می خوام امروز از شرایط بگم. اول بگم من خودم واقعا شرایط رو در نظر نمی گرفتم ولی یه دوستی من دارم که خیلی هم دوسش دارم این دوست من قائل به شرایطه و اعتقاد داره که شرایط می تونه همه چیز رو تغییر بده. می خوام با چند تا مثال که تو این مدت برا خودم اتفاق افتاد براتون توضیح بدم.
ما یه سری دوست داریم که اینا مکانیک میخونن بچه های خوبی هم هستن فقط چون دانشکده هامون از هم خیلی دوره و همینجور خوابگاه هامون, خیلی کم هم دیگرو میبینیم. سال اول دانشگاه ما همه با هم بودیم ,و اصلا هم مشکلی نداشتیم وقتی با هم بودیم. همینجوری که گذشت ما ها از هم دور تر شدیم و دیگه بچه های هر رشته تو خودشون بودن بیشتر. چند روز پیش ها زنگ زدن گفتن سال نو ما بریم اونور که اون ها رو ببینیم. حالا بذارین تناقضات رو بگم که ما بهش بر خوردیم. اولیش بوسیدن بود چون من خودم به شخصه خیلی وقته که با پسر ها رو بوسی نمی کنم چه معنی داره آخه آدم با پسر رو بوسی کنه می گن گیه خوب. خلاصه که ما رو مجبور کردن با همه رو بوسی کنیم. دوم آهنگ ها آهنگ هایی که گوش میدادن و خوششون می اومد واقعا برای من قشنگ نبود. به خدا اصلا نمیخوام بگم مال کی خوبه یا بد چون نمیتونم ,می خوام شرایط رو بگم. مثلا من خواننده استوره ایم محسن نامجو ولی اونا بدشون میاد تا حد تنفر. سوم رقصیدن. خوب تو جمعی که من هستم تو مهمونی های دور همی کسی نمیرقصه. چهارم اینکه شب که شد گفتن بریم کازینو خوب ما هیچوقت کازینو به فکرمون نرسیده که دست جمعی برای تفریح بریم بار و کلاب رو هممون ترجیح می دیم.
می دونین چی واقعا جالبه از همه ی اینها مهمتر اینه که من نمی تونستم با هیچ کدوم از اینا ارتباط برقرار کنم و یه موضوع برای بحث پیدا کنم. موضوعاتشون کاملا متفاوت بود.
ما ها سال اول و دوم کاملا با هم بودیم دوست بودیم و بیرون می رفتیم ولی الآن شاید بیشتر از ۲ ۳ ساعت حتی نتونیم همدیگر رو تحمل کنیم.
این نوشته ادامه داره ... .