تبليغاتX
تراوشات یک ذهن مریض !!!

تراوشات یک ذهن مریض !!!

زندگی حبس کام هاست در اتاقی تنگ با پنجره ای رو به سیاهی مطلق

خیلی با خودم کلنجار رفتم که ننویسم ولی می خوام بنویسم. چون لازم دارم. میخوام با یه مثال براتون توضیح بدم. این عکس رو ببینین Free Image Hosting at allyoucanupload.com

 به نظرتون چی می تونه باشه؟ یه عکس که شاید هیچی نشه بهش گفت . حالا بذارین بگم چه قدر امکان داشت بگین این عکس تو یه قسمتی از یه شهری گرفته شده از وسط رودخونه. این عکس رو یه پسری از کسی که دوسش داشته گرفته وقتی که تو آب وسط رود داشتن راه می رفتن. و دقیقا موقع گرفتن عکس پاش لیز خورده و افتاده. نگو که تونستی درست حدس بزنی.

می دونی می خوام چی بگم. تمام آدم های دورو بر ما هم که تو روز می بینیم همینجورین یه تصویرن که خیلی هاشون مثل همین عکس خیلی هم در نگاه اول جذاب و جالب نیستن ولی هر کدوم یه دنیایی هستن که اگه مثل همین عکس داستانشون رو بدونی ممکنه بر خلاف ظاهرشون یا ظاهر کاراشون خیلی بهشون علاقه مند بشی.

خرف آخرم اینه که بیایم دنیا و آدم های توش رو کامل ببینیم اگه یه آدم داغون مثل خیلی ها می بینیم بیایم اول داستانشون رو بشنویم بعد در موردشون قضاوت کنیم. کاری که به نظرم تو زمان ما کمتر کسی میکنه. آدم ها هر کدوکشون یه کتابن که داستان زندگیشون توش نوشته شده ممکنه کتابه جلد خوبی هم نداشته باشه ولی ممکنه توش خیلی هم قشنگ باشه.

موفق باشیی.

موج.

 

+ تراوش شده در  87/01/14ساعت 8 بعد از ظهر  توسط موج  | 

سلام. حالت چطوره؟خوبی؟ امروز زیاد نمی دونم چی می خوام بگم. می نویسم تا ببینیم چی می شه و به کجا می رسیم.

تو پست قبلی یکمی از شرایط گفتیم. می خوام چند تا مثال بزنم که جواب چند تایی از نظراتتون رو هم داده باشم. بذارین بر گردیم به همون نقطه ی صفر خودمون. همون موقعی که یه آدم اومد رو این زمین. دوستایی که تا حالا ویندوز برای خودشون ریختن می دونن که یه کامپیوتر صفر چیه. هیچ چیزی براش تعریفی نداره. باید همه چیز براش تعریف بشه تا بتونه شروع به کار کنه.

آدم ما افتاده رو زمین هیچ چیزی هم براش تعریف شده نیست فقط و فقط هم خودشه. شروع می کنه به تجربه کردن و اطلاعات جمع کردن. حالا این آدم خیلی کار ها رو می کنه می فهمه گشنگی چیه. می فهمه درد چیه. عشق رو تجربه می کنه و ... تا چیزه دیگه. خوب و بد از کجا به وجود میاد؟ ار حس های بد خوب مطمعنا این آدم تولید مثل کرده. ( بگم که مطمعنا خوب و بد بدون وجود بقیه بی معنیه). در رابطه با آدم های مختلف یه سری تجربیات کسب می کنه که و یه سری احساست مشترک. مثل دروغ گفتن. یه بار دروغ میگه و نتیجش رو می بینه و یک بار دیگه بهش دروغ میگن و باز هم نتیجش رو می بینه. خوب این کار به صورت یه قانون در میاد بین انسان ها چون همه متفق القول هستن که دروغ کاری رو درست نمی کنه. این می شه که دروغ میشه یه ضد ارزش. و کسی که دوغ بگه می شه میشه منفور. در این مرحله هم دیدیم که می تونیم بدون به کار بردن خوب و بد قضیه رو تعریف کنیم. پس هنوز لازم نداریم که چیزی به نام خوب و بد مطرح کنیم.  ارزش داریم و ضد ارزش.

یه مثال دیگه. دو تا قوم رو در زمان گذشته در نظر بگیرید خیلی وقت پیش. ارزش یکیشون یه چیزی میگه یکی دیگشون هم یه چیز دیگه. و جوون های دوتا قبیله یا دو تا قوم یا دو تا کشور می افتن به جون هم. هر دو طرف هم اعتقاد دارن که کار درست رو دارن می کنن و از نظر منطقی هم نمی تونیم بگیم کدوم اشتباه کرده.( تو ضرب المثل های قدیمیه ما ایرانی ها هم هست که می گه تو دعوا هر دو طرف مقصرن) خوب حالا ما به عنوان ناظر سوم میایم قضاوت که آره این یکی کارش درست بود این یکی نادرست. ما چه جوری داریم این قضاوت رو می کنیم؟ آره مشکل همین جاست ما داریم کنش و واکنش دو نفر رو با ارزش های خودمون می سنجیم.ما خودمونم می دونیم که اگه ما هم بین اونا بودیم به احتمال خیلی زیاد یکی از اونا بودیم مثلا ما یه چینی اگه تو آمریکا به دنیا بیاد دیگه مثل چینی ها رفتار نمی کنه پس احتمالا اگه ما هم بین اونا بودیم یکی از اونا می شدیم( آدم های بزرگ تاریخ هیچوقت مثل دورو بری هاشون نبودن). خوب پس تا اینجا هم هنوز به خوب و بد احتیاج نداریم برای توضیح مسائلمون.

اما بد و خوب. این دو تا کلمه که حتی بدون همدیگه هم بی معنی هستن از کجا میان؟ که دارن تمام زندگیه ما رو تحت تاثیر قرار میدن؟

به نظر من بد و خوب از اونجایی میاد که یه آدم یه قبیله یا یه کشور یا هرچی یه عده آدم دیگه خوی تهاجمی به ارزش های یه عده ی دیگه می گیرن فقط به این دلیل که ارزش هاشون با هم فرق می کنه. این میشه که بد و خوب میاد وسط و خوب یکی میشه بد یکی دیگه و باعث جنگ و جدال میشه. و هر دو طرف شروع می کنن به کوبیدن اون یکی.

اگر بخواهیم مثال بزنیم در زمان پیامبران الولعزم می گفتن چی بود نمی دونم همون پیامبر های اصلی این اتفاق خیلی می افتاده و همیشه دین جدید در مقابل دین قدیم قرار می گرفته. و بالاخره یه چیزی می شده که دوباره اون چیز بین انسان ها متفاوته و یه عده می گن درسته (طرفداران دین) و یه عده می گن نه غلط بوده ( طرفداران دین قبلی) و به جای اینکه بیان همدیگر رو به عنوان یه ارزش قبول کنن میان و صفت بد و خوب رو به کار می برن و قضیه یه فکر کردن رو یه مسئله رو منتفی می کنن. و به کجا می رسیم؟ دنیای امروز ما. که همه چیزهای دور و برمون به دو دسته ی خوب و بد تعریف میشن و ما هم خودمون رو فقط به خاطر دو تا کلمه در مقابل یا پشت سر یه عقیده ای قرار می دیم چون این جرات رو داریم از خودمون می گیریم که به مدل های جدید یا راه های جدید فکر کنیم که متفاوتن از بد و خوب. زندگیمون قالب داره یه سری چیزن که سال ها بودن و هستن و یا خوبن یا بد و ما هم همینجوری قبولشون می کنیم بدون اینکه فکر کنیم ببینیم شاید واقعا راه دیگه ای هم باشه.

خوب فکر می کنم به هدفم رسیدم. دارم به وبلاگم کم کم جهت می دم و از حرفهام نتیجه گیری می کنم.

ضمنا واقعا خوشحال می شم که نظراتتون رو بدونم در این مورد و اگه هنوز شما مشکلی تو بحث می بینین بنویسن برام. مطمئن باشین که بحث می کنیم و به به نتیجه ای میرسیم. خرد جمعی خیلی مسائل گنده تر رو می تونه حل کنه. پس نظر بدین.

موفق باشی.

موج.

+ تراوش شده در  87/01/13ساعت 8 بعد از ظهر  توسط موج  | 

حالا شما تصور کنین خودتون رو در جامعه. با یه مثال کوچیک شروع می کنم. شما دوران دبستان و راهنمایی حتما یادتون. اون موقع ها یکی یه آهنگی گوش می داد به یکی دیگه می گفت و خلاصه همه اون آهنگ رو گوش می دادن و احتمالا اون خواننده می شد خواننده ی محبوب مدرسه. بعد وقتی با دوستت که باهاتون همسایست حرف می زدی می دیدی اصلا با تو هم عقیده نیست. چون اون هم تو مدرسه یه دنیای دیگه دارن و از یکی دیگه خوششون میاد و شما رو مسخره می کنن. یه مثال خیلی ساده تر ما ها به عنوان یه ایرانی یه تصمیم بزرگ هممون میگیریم و اون اینکه استقلالی هستیم یا پرسپولیسی. همه ما هم ازمون بپرسن بالاخره یکیش رو میگیم ولی تا حالا به این فکر کردی که چی شد که استقلالی شدی یا چی شد که پرسپولیسی شدی؟ حالا فکر میکنی دارم چرت و پرت می گم نه؟

حالا اینجا می خوام بزنم و از یه جای دیگه بگم. این موضوعی که دارم می گم رو واقعا روش فکر کردم مدت ها و چه بحث هایی که نکردم سر این موضوع.

یک انسان رو تصور کن. یک انسان تنها اومده رو این کره ی خاکی هیچکس دیگه ای هم نیست.فکر کن که حس یه آدم چه جوری می تونه باشه در اون موقع. خوب خیلی فکر ها می تونی بکنی که به بحث ما ربطی نداره. ولی اصل قضیه کجاست؟ به نظر شما این انسان چیزی به نام ترس براش تعریف شده هست؟ مطمئنا نه چون نمی دونه درد چیه یا مرگ چیه یا اصلا هیچ دیدی نداره که با چی قراره رو به رو بشه؟ اگه یه آدم دیگه ببینه عکس العملش چیه؟ نمی دونه خودش چه شکلیه که احتمالا اونم مثل خیلی حیوون های دیگه می بینه. بگذریم . حالا الآن فکر کنم موافقی که شرایط می تونه چه پیامد های ناگوار یا خوبی رو به همراه داشته باشه.

یه سوال خیلی بزرگ برای من اینجا مطرح می شه. به نظر شما تمام عقاید و مقدسات ما انسان ها امکان داره به دلیل شرایط به وجود اومده باشه؟ با توجه با اینکه شما حتی می تونین مفهوم بد و خوب رو برای یک نفر عوض کنین. خیلی راحت.

پس شاید بتونیم اینجوری بگیم که بد و خوب در دنیای ما بی معنیه یا حد اقل نسبیه. 

 این قسمت رو نیم ساعت بعد دارم می نویسم. مخم هنگ کرده بود. 

از کجا معلوم کاری که ما داریم می کنیم درسته؟ کاری که داریم می کنیم به دلیل خیلی شرایط که پیش اومده این شده و ما داریم می کنیم فکرم می کنیم که درسته. و خوب چون همه خوشحالیم پس درسته. منظورم کار هایی مثل آشال ریختن تو خیابون و اینا نیست ها کارهای اصلی زندگی منظورمه.

چقدر می شه تو عقیده ی مردم دست برد؟

+ تراوش شده در  87/01/09ساعت 6 قبل از ظهر  توسط موج  |