تبليغاتX
تراوشات یک ذهن مریض !!!

تراوشات یک ذهن مریض !!!

زندگی حبس کام هاست در اتاقی تنگ با پنجره ای رو به سیاهی مطلق

از خیلی قدیما من همیشه با این قضیه مشکل داشتم. چه قضیه ای؟ حالا می گم. راستش من تو زندگیم همیشه سوم شخص مفرد بودم. بچه بودم یادمه بهم می گفتن بچه. اسم داشتما ولی همیشه بچه بودم. حتی بعضی اوقات با خودمم که حرف می زدن بهم می گفتن بچه. اون موقع این قضیه زیاد برام مطرح نبود.

یکم که بزگتر شدم بهم گفتن پسره. اون پسره هست. چاقه. احمقه . همیشه افسردس. ناظم مدرسمون هم یادمه بهم می گفت پسر. خدا خیرش بده آقای عابدی مرد بزرگی بود. خدا برا خانوادش نگهش داره. همیشه به من میگفت پسر. راستش فامیلم رو صدا می زدن ولی فامیلم همیشه برام غریبه بود. بیشتر فامیلم رو که صدا می کردن یاد بابام می افتادم.

بزرگتر که شدیم دوران راهنمایی و دبیرستان شدیم جوون. اون جوونه. اون جوونه دختر بازی می کنه. اون جوونه که علافه همش سر کوچست. اون اسکه. تو این سن بعضی اوقات پسر هم صدام می کردن.

24a4

رفتیم دانشگاه سال اول بهمون گفتن مهندس. آره مهندس خالی. دیگه دانشگاهای ایران رو دیدن دیگه به همه توش می گن مهندس. حتی به من.

گفتیم می ریم خارج تو فیلم ها دیده بودم همه اینجا همدیگرو به اسم صدا می کنن از شانس گند ما اسم ما اینقدر دراز و سخت بود هیچکس نتونست تلفظ کنه اینجا هم شدیم مستر. خلاصه هیچکس اسم ما رو هیچوقت صدا نکرد.

فکر کردی اینجا تموم می شه ؟ نه کور خوندی اینارو گفتم که زمینه سازی کرده باشم.

خلاصه اینکه هرچی بزرگتر و بزرگتر شدیم حسرت به دلمون موند که یکی اسم ما رو بگه. حقیقتش رو بگم از دوران دبیرستان دیگه وقتی کسی اسمم رو صدا می زد یه جورایی به دلم می شست. علاقه مند می شدم بهش. تا زمان گذشت. تو دوران جوونیمم هیچ دوستی به خصوص دختر اسمم رو صدا نزد. نمی دونم چرا ولی نزد. بعد حس کردم که شاید واقعا اینجوریه که شاید آدم ها اینجورین. ولی بعد از یه مدت یه سری اتفاقات جالب افتاد. یه مدت روابطم با دورو بری هم به هم ریخت. سگ شدم ( حتما داری می گی مگه الآن نیستی؟ چرا الآن هستم ولی حالت سگیم اون موقع بود. بعد از اون اسمم رو زیاد می شنیدم. هر کس که می خواست معذرت خواهی کنه اسمم رو می گفت. جالب شده بود برام. که چرا الآن من این همه دلم می خواست کسی اسمم رو بگه ولی هیچکس نمی گفت ولی الآن همه می گن. همه. دوستام آشنایان خانواده آدمایی که تو روز باهاشون سر و کار دارم.

از اون موقع بود که از اسمم بدم اومد. حس کردم تو نیای ما اسم هم ابزار شده. صمیمیت ابزاره. همه چی همه چی. خلاصه که آره منم با این اسم یک متر و نیمیم داستان هایی داشتم.

می دونین به چی فکر می کنم؟ راستش الآن دیگه همه اسمم رو می گن. ولی فکر کنم آخرشم که مردم همه به هم دیگه بگن اون یارو پیره بود چرت و پرت می گفت مرد. یا رو قبرم بنویسن اون یارو متولد فلان جا در تاریخ فلان.

جالب بود نه؟ اینم آخرش برای دوستانی که خیلی علاقه دارن به زور من رو افسرده کنن بگم که موضوع این پست اسمم بود نه چیز دیگه. حرف هایی هم که آخرش در مورد مرگ زدم مضاح بود و فقظ برای خنده.

موفق باشید.

موج.

+ تراوش شده در  87/01/30ساعت 3 قبل از ظهر  توسط موج  | 

اصلا نمی دونم چم شده. ساعت از دستم در رفته. تو این اتاق تاریک مفهوم ساعت برام شده دو تا عقربه که هی می چرخن هیچ چیزی عوض نمی شه فقط جای اون عقربه ها تو صفحه ساعت فرق می کنه. راستی هیچ می دونستین اگه تمام ساعت های دنیا هم بشکنه و کار نکنه بازم زمان می گذره؟ مفاهیم هم برام داره همینجوری میشه یه سری چیز ها معنی هاشون تو ذهنم داره عوض میشه. خیلی چیز ها داره بی معنی میشه. مخم داره صاف میشه. چند وقت پیشا با یکی دعوام شده بود. آخه من بهش گفتم که من  چند وقته حس می کنم آدم پوچی هستم. بهم گفت تو این حرف رو می زنی چون فکر می کنی از همه بیشتر می فهمی. خلاصه نتونستم حرفم رو باهاش بزنم. تو کامنت های پست قبلی هم با هم دعوامون شد. نمی دونم بازم چرا دوسش دارم. ولی جدی چند وقته این فکر رو که من آدم پوچیم رو نمی تونم تو ذهن خودم رد کنم. می دونین چی شد اولین بار این فکر اومد تو سرم؟ داشتم با خودم فکر می کردم که من چرا همیشه به جای اینکه حرف بزنم می نویسم.( حتما شما ها با من هم عقیده این ولی خودمون رو نمی گم بقیه رو می گم) من واقعا چرا می نویسم؟ چون حرفی برای گفتن ندارم؟ شایدم حرف هام اینقدر مسخرست که ارزش شنیده شدن نداره؟ جفتش یه معنی می ده. یه چیزی راستی این پست رو افسرده نخونین چون الآن که دارم می نویسمش خیلی شادم شاد بخونین بهتر درک کنین. آره یا مثلا اگه من آدم پوچی نیستم  پس چرا به هیچی علاقه ندارم. کلا هیچ کاریو خیلی دوست ندارم بکنم. کلا من هیچ کاری نمی کنم. فقط حرف می زنم. حرف هایی که هیچی نمی ارزه از قدیم گفتن حرف باد هواست. این حرف ها حالا در مورد چیه در مورد یه سری فکر هایه که تو روز می کنم. خوب منم که جز چرت و پرت به چیزی فکر نمی کنم.

راستی جدیدا یکی از دوستام یه جمله ای بهم گفت خیلی دارم بهش فکر می کنم. گفت " من آهنگ دد متال ( dead metal) گوش نمی دم چون دوست ندارم" خیلی رفته رو مخم. آره کلا این دوستم هم جالب بود قضیه اش از اون کتابای خوندنی بود. از اون آدم هایی که کتابش خوندنی بود.

می دونین چیه الآن یه مشکلی هست من خیلی چیز ها هست که راجع بهشون فکر کردم ولی اصلا یادم نمیاد.

آهن می خواستم راجع به دیدگاه بنویسم و یه قضیه جالب. من همیشه با خودم کار میکنم که از هیج حرفی ناراحت نشم. حتی از توهین خوب این همیشه جواب داده بود. چون تمام افرادی که ناراحتم کرده بودن یا توهین کرده بودن فقط فکر کردم  بچه ان هنوز. ولی چند وقت پیشا به یه آدمی بر خوردم که یه توهینی به من کرد. بعد برای اینکه دلیل بیاره برگشت برای خدش یه دلیل آوردکه خوب من دوباره تو دلم خندیدم و گفتم ببین چقدر بچست. بعد این دلایل رو که آورد چند نفریم که بودن نفهمیدن. بعد خیلی با اعتماد به نفس یه توهین دیگه به هممون کرد بعدشم گفت " من اصلا نمی دونم چرا دارم با شما نفهم ها بحث می کنم" اینو که گفت ناراحت شدم واقعا چون حس کردم بنده خدا خیلی سخت فکر می کنه.

اهان یه چیز جال هم آخر پست یادم بندازین بهتون بگم. آره خلاصه که فکر می کنم کار کرد مخم داره به یه نحو بدی تغییر می کنه. داره به یه سمت های خطرناکی میره. اصلا خوشم نمیاد خوابای مضخرف ببینم.

خوب دیگه بسه زیاد حرف زدم این عکس زیرم میذارم که دوستانی که خودشون می دونن ببینن و خودشون میدونن چه تصمیمی بگیرن. فقط خواهشا این دفعه متهم نشم به که آدم تو عکس من نیستم. یه چیزی هم آخرش بگم و برم بخوابم.

 Madrak

شماها می دونستین بلاگ من آخرین صفحه ی اینترنته؟ بعد از صفحه من دیگه اینترنت تموم میشه. شما که می دونین من خورشید رو جا به جا کردم. اینم دارم میگم حالا اگه خواستین دفعه بعد براتون میگم از کجا می تونین بفهمین وبلاگ من آخر اینترنته.

+ تراوش شده در  87/01/28ساعت 6 قبل از ظهر  توسط موج  | 

امروز ۴ تا مطلب نوشتم. که ۲ تاش رو گذاشتم. دو تاش رو هم چون خیلی مرگ بار بود نذاشتم. دلم سوخت براتون یهو این همه چیز افسرده به خوردتون بدم داغون میشین بعد مشتریام می پره. بگذریم. امروز داشتم سیگار می کشیدم جلو در بعد از چند تا هاردکور( Hardcore) ذهنی خفن  یهو یه چیزی یادم افتاد. یه مدته که دارم به سایه فکر می کنم .بعد از دیدن سایه ی یه درخت چند روز پیش سایه ها خیلی رفته رو مخم. سایه چیه اصلا طبق معمول اولین کار www.wikipedia.org . بریم ببینم این خدای اطلاعات چی گفته. *

سایه محلی از تاریکیه که نور در اونجا بلاک شده.

سایه برا ما آدما ولی یه مفهوم دیگه داره. مفهوم قسمت تاریک انسان رو میده. یا سایه خیلی جاه به عنوان یه چیز ترسناک ازش یاد شده. سایه همیشه در مقابل روشناییه. روشنایی معنی حقیقت می ده. سایه معنی پوشوندن حقیقت. من داشتم فکر می کردم سایه یه قسمتی از وجود انسان که حقیقت رو می پوشونه. خیلی جالبه مثل دروغ گفتن همیشه یه هر طرفی ممکنه باشه قدش هم کوتاه بلند میشه حتی کمرنگ و پر رنگ میشه.

عجب پست مضخرفی شد. حالم رو داره بهم می زنه. می خوام درستش کنم. بذارین ببینم در مورد چی می تونم بنویسم.

یه حال اساسی می دم الآن بهتون. ببینم تا حالا خورشید رو گرفتی تو دستت؟ عمرا همتون خالی می بندین اگه می گین آره. ولی من گرفنم. اون روزی خیلی داشتم از خورشید لذت می بردم بعد داشت غروب می کرد یه  چند دقیقه ای با ذستم گرفتمش که نره پایین ولی خدایش خیلی داغ بود دستم حسابی سوخت باور ندارین. ببینین دروغ نمی گم.

picture 164

 

چیه حال کردی نه؟ دیگه چاکرتیم دیگه ما اینیم.

یه چیز دیگه یکی از دوستای من اضافه شده به خواننده های وبلاگ البته من امیدوارم. چون نظرش خیلی برام مهمه. یه کتابی این دوست به من داد, کتاب آرش کمانگیر نوشته سیاوش کسرایی کتاب خیلی خوبی بود اگه شعر نو دوست دارین بخونین داستان آرش کمانگیر. این ماجرا من و یاد سال های سوم تا پنجم دبستانم انداخت. اون موقع ما یه معلم نقاشی داشتیم اسمش خانم خاکباز بود. اسمش یادمه چون خیلی ذوسش داشتم. آخه خداوکیلی به نسبت معلم های اون دوره خوب بود. قد بلند کشیده. خوشگل موهاشم یادمه بور بود خیلی دوسش داشتم. بعد اولا که این به ما نقاشی با پاستل رو یاد می داد خیلی جالب بود بعد سر کلاس های این کلاس آزاد بود و همیشه اول زنگ یه موضوع نقاشی میداد همه شروع می کردیم به کشیدن و برامون داستان می خوند. داستان های شاهنامه داستان های قدیمی ایرانی ولی داستان مورد علاقش آرش کمانگیر بود بعد کلاس هایی که می خواست آرش کمانگیر بخونه همه باید ساکت می شدن. یادمه از همون موقع هر بار که این داستان رو می خوند یه حس خوبی نمی دونم چه جوری می نویسن ارق ملی ولی همون از اونا توم ایجاد می شد. خدا خیرش بده خیلی معلم مهربونی بود. یه رنوی سفید هم داشت آخرا هم بچه دار شده بود. شوهرش بعضی اوفات می اومد بچه رو ازش می گرفت. چه نوستالژیک شد قضیه یهو.

arash kamangir

 

حس می کنم باید ادامه بدم ولی حرفی ندارم .

موفق باشی.

موج.

+ تراوش شده در  87/01/24ساعت 10 بعد از ظهر  توسط موج  | 

تریاک را به بازدمت پز: (تریاک رو رو آتیش میپزن (اگه نمی دونی) یعنی بازدمت اینقدر داغه که می تونی تریاک رو باهاش بپزی).

روزی که خرید مادر کیف مدرسه, قرمز چمدانی, کلاس اول, با کلید

روزی که سخت حل می شد اصل هندسه. دبیر همدانی صد کاروان شهید.

روزی که مرد (از مردن) خواهد جان بچگی, روزی که حسرت واجب است بر تو پای نعشگی.

روزی که رفت بر باد روزی که ماند در یاد, شهر کلان که روزی علی آباد باد.

روزی که رفت از یاد روزی که داد بر یاد, تا باد چونین باد ,داد و بیداد که تا باد چونین باد.

روزی که خط کش تصویری شکست میانه ی تنبیه ,روزی که زنگ خانه ها صوراسرافیل بود گویی

روز درک تضاد ,تبعیض , تفاخر, ترجیح

روز لکه ی آب شور چشمت بر غلط دیکته

روزی که رفت از یاد روزی که داد بر یاد, شهر کلان که روزی علی آباد باد.

روز حسرت یک بارفیکس, یک بارفیکس ,در ذهن لاغر بازو

روز حسرت یک یار فیکس بودن در تیم مدرسه.

روز اشاعه ی سخنان نو آموخته, روز تعریف پر هیجان فیلم هی جو.

روزی که رفت از یاد روزی که داد بر یاد, شهر کلان که روزی علی آباد باد.

روزی که رید بر تو دختر همسایه, روزی که درید پدرت را کشور همسایه.

روزی که مرگ از در بسته ز پنجره تو آمد, روزی که دو کانال بود, کانال یک به جنگ می رفت ,از کانال دو واتو واتو آمد.

روزی که مرد خواهد جان بچگی, روزی که حسرت واجب است بر تو پای نعشگی.

روزی که آتش به چه کار آید تریاک را به بازدمت پز

روزی که منقل به چه کار آید وافور را به سینه ات بنشان

روزی که رفت از یاد روزی که داد بر یاد, شهر کلان که روزی علی آباد باد.

روزی که رهبر نوجوان تانک خورده بود, روزی که آستین کوتاه لگد میان گرده بود.

روزی که ریش, روزی که زیر بغل پاره, روزی که یخه از فرط ایمان چرک بود, روزی که داگلاس هنوز مایکل نبود کرک بود.

روزی که رفت از یاد روزی که داد بر یاد, شهر کلان که روزی علی آباد باد.

روزی که شهوت هنوز در حومه ی شهر بود, روزی که در استعاره ی فلک قطره بحر بود.

روزی که دنیا تمام می شد هر جمعه ها غروب ( بعد از فیلم سینمایی گزارش هفتگی می ذاشت)

روزی که سرد بود, حرام شطرنج و تخته نرد بود.

تنها حلال این رنگ و روی زرد, تنها حلال باری افیون و گرد بود.

روزی که وله تنها عکس گمگشدگان بود, ایران نبود مهد تشنگان بود.

روزی که پایتخت دشت آزادگان بود. دشت نبود خیابان پادگان بود.

روزی که رفت از یاد روزی که داد بر یاد, شهر کلان که روزی علی آباد باد.

روزی که چمران بر پارک وی آرام خسبید. روزی که فوزیه در کربلا شد شهید.

روزی که شاه رفت جمهوری یک طرفه شد. روزی که تنها راه آزادی از انقلاب بود.

روزی که مهتاب بود, سراب بود ,سراب ناب بود, آن نوشابه که هشت ساله کنار حضرت معصومه خوردمش ,مادر خریده بود سبز بود, سون آپ بود

شعر: نامجو

خیلی دلم می خواست خودم می نوشتم براتون ولی الآن اصلا وضعیتم مناسب نیست عوضش این شعر رو براتون گذاشتم که لذتش رو ببرین. یه سری نوشته دارم که کم کم براتون می ذارم ولی موضوع هام رو می خوام عوض کنم. نمیدونم چی کار کنم خیلی گیجم.

موفق باشی.

موج.

+ تراوش شده در  87/01/24ساعت 5 بعد از ظهر  توسط موج  |