حالا اینجا می خوام بزنم و از یه جای دیگه بگم. این موضوعی که دارم می گم رو واقعا روش فکر کردم مدت ها و چه بحث هایی که نکردم سر این موضوع.
یک انسان رو تصور کن. یک انسان تنها اومده رو این کره ی خاکی هیچکس دیگه ای هم نیست.فکر کن که حس یه آدم چه جوری می تونه باشه در اون موقع. خوب خیلی فکر ها می تونی بکنی که به بحث ما ربطی نداره. ولی اصل قضیه کجاست؟ به نظر شما این انسان چیزی به نام ترس براش تعریف شده هست؟ مطمئنا نه چون نمی دونه درد چیه یا مرگ چیه یا اصلا هیچ دیدی نداره که با چی قراره رو به رو بشه؟ اگه یه آدم دیگه ببینه عکس العملش چیه؟ نمی دونه خودش چه شکلیه که احتمالا اونم مثل خیلی حیوون های دیگه می بینه. بگذریم . حالا الآن فکر کنم موافقی که شرایط می تونه چه پیامد های ناگوار یا خوبی رو به همراه داشته باشه.
یه سوال خیلی بزرگ برای من اینجا مطرح می شه. به نظر شما تمام عقاید و مقدسات ما انسان ها امکان داره به دلیل شرایط به وجود اومده باشه؟ با توجه با اینکه شما حتی می تونین مفهوم بد و خوب رو برای یک نفر عوض کنین. خیلی راحت.
پس شاید بتونیم اینجوری بگیم که بد و خوب در دنیای ما بی معنیه یا حد اقل نسبیه.
این قسمت رو نیم ساعت بعد دارم می نویسم. مخم هنگ کرده بود.
از کجا معلوم کاری که ما داریم می کنیم درسته؟ کاری که داریم می کنیم به دلیل خیلی شرایط که پیش اومده این شده و ما داریم می کنیم فکرم می کنیم که درسته. و خوب چون همه خوشحالیم پس درسته. منظورم کار هایی مثل آشال ریختن تو خیابون و اینا نیست ها کارهای اصلی زندگی منظورمه.
چقدر می شه تو عقیده ی مردم دست برد؟
