تبليغاتX
تراوشات یک ذهن مریض !!! -

تراوشات یک ذهن مریض !!!

زندگی حبس کام هاست در اتاقی تنگ با پنجره ای رو به سیاهی مطلق

امروز ۴ تا مطلب نوشتم. که ۲ تاش رو گذاشتم. دو تاش رو هم چون خیلی مرگ بار بود نذاشتم. دلم سوخت براتون یهو این همه چیز افسرده به خوردتون بدم داغون میشین بعد مشتریام می پره. بگذریم. امروز داشتم سیگار می کشیدم جلو در بعد از چند تا هاردکور( Hardcore) ذهنی خفن  یهو یه چیزی یادم افتاد. یه مدته که دارم به سایه فکر می کنم .بعد از دیدن سایه ی یه درخت چند روز پیش سایه ها خیلی رفته رو مخم. سایه چیه اصلا طبق معمول اولین کار www.wikipedia.org . بریم ببینم این خدای اطلاعات چی گفته. *

سایه محلی از تاریکیه که نور در اونجا بلاک شده.

سایه برا ما آدما ولی یه مفهوم دیگه داره. مفهوم قسمت تاریک انسان رو میده. یا سایه خیلی جاه به عنوان یه چیز ترسناک ازش یاد شده. سایه همیشه در مقابل روشناییه. روشنایی معنی حقیقت می ده. سایه معنی پوشوندن حقیقت. من داشتم فکر می کردم سایه یه قسمتی از وجود انسان که حقیقت رو می پوشونه. خیلی جالبه مثل دروغ گفتن همیشه یه هر طرفی ممکنه باشه قدش هم کوتاه بلند میشه حتی کمرنگ و پر رنگ میشه.

عجب پست مضخرفی شد. حالم رو داره بهم می زنه. می خوام درستش کنم. بذارین ببینم در مورد چی می تونم بنویسم.

یه حال اساسی می دم الآن بهتون. ببینم تا حالا خورشید رو گرفتی تو دستت؟ عمرا همتون خالی می بندین اگه می گین آره. ولی من گرفنم. اون روزی خیلی داشتم از خورشید لذت می بردم بعد داشت غروب می کرد یه  چند دقیقه ای با ذستم گرفتمش که نره پایین ولی خدایش خیلی داغ بود دستم حسابی سوخت باور ندارین. ببینین دروغ نمی گم.

picture 164

 

چیه حال کردی نه؟ دیگه چاکرتیم دیگه ما اینیم.

یه چیز دیگه یکی از دوستای من اضافه شده به خواننده های وبلاگ البته من امیدوارم. چون نظرش خیلی برام مهمه. یه کتابی این دوست به من داد, کتاب آرش کمانگیر نوشته سیاوش کسرایی کتاب خیلی خوبی بود اگه شعر نو دوست دارین بخونین داستان آرش کمانگیر. این ماجرا من و یاد سال های سوم تا پنجم دبستانم انداخت. اون موقع ما یه معلم نقاشی داشتیم اسمش خانم خاکباز بود. اسمش یادمه چون خیلی ذوسش داشتم. آخه خداوکیلی به نسبت معلم های اون دوره خوب بود. قد بلند کشیده. خوشگل موهاشم یادمه بور بود خیلی دوسش داشتم. بعد اولا که این به ما نقاشی با پاستل رو یاد می داد خیلی جالب بود بعد سر کلاس های این کلاس آزاد بود و همیشه اول زنگ یه موضوع نقاشی میداد همه شروع می کردیم به کشیدن و برامون داستان می خوند. داستان های شاهنامه داستان های قدیمی ایرانی ولی داستان مورد علاقش آرش کمانگیر بود بعد کلاس هایی که می خواست آرش کمانگیر بخونه همه باید ساکت می شدن. یادمه از همون موقع هر بار که این داستان رو می خوند یه حس خوبی نمی دونم چه جوری می نویسن ارق ملی ولی همون از اونا توم ایجاد می شد. خدا خیرش بده خیلی معلم مهربونی بود. یه رنوی سفید هم داشت آخرا هم بچه دار شده بود. شوهرش بعضی اوفات می اومد بچه رو ازش می گرفت. چه نوستالژیک شد قضیه یهو.

arash kamangir

 

حس می کنم باید ادامه بدم ولی حرفی ندارم .

موفق باشی.

موج.

+ تراوش شده در  87/01/24ساعت 10 بعد از ظهر  توسط موج  |