تبليغاتX
تراوشات یک ذهن مریض !!! - پوچی!

تراوشات یک ذهن مریض !!!

زندگی حبس کام هاست در اتاقی تنگ با پنجره ای رو به سیاهی مطلق

اصلا نمی دونم چم شده. ساعت از دستم در رفته. تو این اتاق تاریک مفهوم ساعت برام شده دو تا عقربه که هی می چرخن هیچ چیزی عوض نمی شه فقط جای اون عقربه ها تو صفحه ساعت فرق می کنه. راستی هیچ می دونستین اگه تمام ساعت های دنیا هم بشکنه و کار نکنه بازم زمان می گذره؟ مفاهیم هم برام داره همینجوری میشه یه سری چیز ها معنی هاشون تو ذهنم داره عوض میشه. خیلی چیز ها داره بی معنی میشه. مخم داره صاف میشه. چند وقت پیشا با یکی دعوام شده بود. آخه من بهش گفتم که من  چند وقته حس می کنم آدم پوچی هستم. بهم گفت تو این حرف رو می زنی چون فکر می کنی از همه بیشتر می فهمی. خلاصه نتونستم حرفم رو باهاش بزنم. تو کامنت های پست قبلی هم با هم دعوامون شد. نمی دونم بازم چرا دوسش دارم. ولی جدی چند وقته این فکر رو که من آدم پوچیم رو نمی تونم تو ذهن خودم رد کنم. می دونین چی شد اولین بار این فکر اومد تو سرم؟ داشتم با خودم فکر می کردم که من چرا همیشه به جای اینکه حرف بزنم می نویسم.( حتما شما ها با من هم عقیده این ولی خودمون رو نمی گم بقیه رو می گم) من واقعا چرا می نویسم؟ چون حرفی برای گفتن ندارم؟ شایدم حرف هام اینقدر مسخرست که ارزش شنیده شدن نداره؟ جفتش یه معنی می ده. یه چیزی راستی این پست رو افسرده نخونین چون الآن که دارم می نویسمش خیلی شادم شاد بخونین بهتر درک کنین. آره یا مثلا اگه من آدم پوچی نیستم  پس چرا به هیچی علاقه ندارم. کلا هیچ کاریو خیلی دوست ندارم بکنم. کلا من هیچ کاری نمی کنم. فقط حرف می زنم. حرف هایی که هیچی نمی ارزه از قدیم گفتن حرف باد هواست. این حرف ها حالا در مورد چیه در مورد یه سری فکر هایه که تو روز می کنم. خوب منم که جز چرت و پرت به چیزی فکر نمی کنم.

راستی جدیدا یکی از دوستام یه جمله ای بهم گفت خیلی دارم بهش فکر می کنم. گفت " من آهنگ دد متال ( dead metal) گوش نمی دم چون دوست ندارم" خیلی رفته رو مخم. آره کلا این دوستم هم جالب بود قضیه اش از اون کتابای خوندنی بود. از اون آدم هایی که کتابش خوندنی بود.

می دونین چیه الآن یه مشکلی هست من خیلی چیز ها هست که راجع بهشون فکر کردم ولی اصلا یادم نمیاد.

آهن می خواستم راجع به دیدگاه بنویسم و یه قضیه جالب. من همیشه با خودم کار میکنم که از هیج حرفی ناراحت نشم. حتی از توهین خوب این همیشه جواب داده بود. چون تمام افرادی که ناراحتم کرده بودن یا توهین کرده بودن فقط فکر کردم  بچه ان هنوز. ولی چند وقت پیشا به یه آدمی بر خوردم که یه توهینی به من کرد. بعد برای اینکه دلیل بیاره برگشت برای خدش یه دلیل آوردکه خوب من دوباره تو دلم خندیدم و گفتم ببین چقدر بچست. بعد این دلایل رو که آورد چند نفریم که بودن نفهمیدن. بعد خیلی با اعتماد به نفس یه توهین دیگه به هممون کرد بعدشم گفت " من اصلا نمی دونم چرا دارم با شما نفهم ها بحث می کنم" اینو که گفت ناراحت شدم واقعا چون حس کردم بنده خدا خیلی سخت فکر می کنه.

اهان یه چیز جال هم آخر پست یادم بندازین بهتون بگم. آره خلاصه که فکر می کنم کار کرد مخم داره به یه نحو بدی تغییر می کنه. داره به یه سمت های خطرناکی میره. اصلا خوشم نمیاد خوابای مضخرف ببینم.

خوب دیگه بسه زیاد حرف زدم این عکس زیرم میذارم که دوستانی که خودشون می دونن ببینن و خودشون میدونن چه تصمیمی بگیرن. فقط خواهشا این دفعه متهم نشم به که آدم تو عکس من نیستم. یه چیزی هم آخرش بگم و برم بخوابم.

 Madrak

شماها می دونستین بلاگ من آخرین صفحه ی اینترنته؟ بعد از صفحه من دیگه اینترنت تموم میشه. شما که می دونین من خورشید رو جا به جا کردم. اینم دارم میگم حالا اگه خواستین دفعه بعد براتون میگم از کجا می تونین بفهمین وبلاگ من آخر اینترنته.

+ تراوش شده در  87/01/28ساعت 6 قبل از ظهر  توسط موج  |