<?xml version="1.0" encoding="utf-8" ?>
<rss version="2.0" xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/" >
<channel>
<title>تراوشات یک ذهن مریض !!!</title>
<link>http://cheti.blogfa.com/</link>
<description>زندگی حبس کام هاست در اتاقی تنگ با پنجره ای رو به سیاهی مطلق</description>
<language>fa</language>
<generator>blogfa.com</generator>
<lastBuildDate>Tue, 03 Jun 2008 12:06:18 GMT</lastBuildDate>
<item>
<title>نسل از اینجا مونده از اونجا رونده  - نسلی که در دود نسل سوخته خفه شد</title>
<link>http://cheti.blogfa.com/post-48.aspx</link>
<description>پرده اول دوران کودکی ( انقلاب و جنگ) 
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;وقتی که به دنیا اومدم جنگ بود. یادمه مامانم می شوندم رو میز رادیو رو هم روشن می کرد. به کاراش می رسید. من منتظر آژیر بودم . آزیر که می کشید سریع بغلم می کرد و می دوید سمت پناهگاه. هیچوقت ترس تو چهرش یادم نمی ره اون شبی که بابام نبود و ما نتونستیم بریم پناهگاه همش داشت دعا می کرد چیزیمون نشه و گریه می کرد. &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;تو همون دوران بود که خبر شهادت پسر خالم رو آوردن. بار آخری که داشت می رفت جنگ یادمه من خونشون بودم من رو بوسید و از جلوی در دست تکون داد و رفت. بعدش یه عکس آوردن از یه چیز قرمز که نه سر داشت نه ته می گفتن خمپاره مستقیم خورده بهش. خالم هنوز اون عکس رو ندیده. خلاصه از اونجا بود که پارچه سیاه و گریه . بهشت زهرا شد جزئی از زندگی ما. و تا مدت ها همه ی خانواده به دلیل از دست دادن بزرگترین بچه فامیل سیاه پوشیدن.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;پرده دوم دوران سازندگی ( دوران تنهایی)&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;دوران سازندگی دوران تنهایی بود. بابام هیچوقت نبود همیشه ماموریت بود. زنجان- همدان - کردستان- کرمانشاه. کاره ای هم نبود مهندس معمولی بود ولی خداییش زحمت کش. هم اون تنها بود هم ما هم کشور. ماهی ۲ ۳ روز می دیدمش. اون روز هایی هم که می اومد همیشه با مامانم دعوا بود. یادمه خیلی چیز ها تو بازار یهو نایاب می شد یا قیمتش شدیدا می رفت بالا. سر همین همیشه دعواشون می شد و مامانم می گفت با این پول ها نمی شه زندگی کرد. سر همین مامانم شروع کرد به کار کردن. ولی حتی یک بار هم حقوق نگرفت. چون کار که پیدا نمی شد. رفت پیش دوستای قدیمی اونا هم اینقدر اذیتش کردن که ول کرد. یادمه ۴ ۵ تا شغل عوض کرد و جای آخری که کار می کرد اینقدر اذیتش کردن که شروع کرده بود به گریه کردن تو دفتر کارش. بعد همکارش که اتفاقا دوست قدیمیش بود رفته بود به رئیس گفته بود و رئیس هم همون موقع به دلیل اینکه دردفتر کار گریه کرده بود اخراجش کرد. از اونجا بود که برگشت خونه و شروع کرد به ترجمه کتاب. بابام که نبود من بودم و مامانم و داداش کوچیکم. مامانم از فشار عصبی و تنهایی داغون شد. من از دیدن اختلاف طبقاتی که روز به روز بیشتر می شد. بابام هم از سختی کار و دوری از خانوادش. &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;دوران اصلاحات (دوران خاطرت) &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;یادمه مامان بابام خیلی خوشحال بودن. مامانم روز انتخابات دوم خرداد بابا بزرگم رو که نمی تونست راه بره کول کرد و برد تا بتونه از شناسنامش استفاده کنه و رای بده. خلاصه که یه مدتی خوب شده بود. مامانم ۲ ۳ تا کتاب چاپ کرد بابام دیگه از اینکه دولت پولشون رو نمی ده زیاد نمی نالید و من هم تو مدرسه آزادتر بودم. با جنس مخالف دوست شده بودم جامعه بازتر شده بود از پلیس کمتر می ترسیدم. تازه دیگه از معلم های مدرسه هم به دلیل حرف زذن سر کلاس کتک نمی خوردم آخه مدیر مدرسمون از دوستای حاجی بود ( وزیر آموزش پرورش). &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;دوران حال&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;تا سال دوم دانشگاه خوب بود. ولی همون موقع ها بود که انتخابات شد.  همون زمان داشتم کارهامو می کردم که برای تحصیل بیام خارج از کشور راستش به خدا خودم نمی خواستم اون موقع بابام می گفت اگه می خوای یاد بگیری که مملکتت رو بسازی باید بری خارج و راه درستش رو یاد بگیری و واقعا راست می گفت. ودیعم رو هم گذاشته بودم با هزار زور و زحمت. دولت که عوض شد گفتن چی؟ داری میری خارج؟ برا چی؟ فرار؟ پنج میلیون رو کردن ۱۵ ما هم که نداشتیم خونه هم که نداشتیم سندشو بذاریم . با هزار زور یه ضمانت نامه گذاشتیم و اومدیم. &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;اینجا که اومدیم هرجا نشستیم کسی نه پرسید اسمت چیه نه پرسید چی کار می کنی همه اولین حرفی که می زدن می گفتن این رئیس جمهورتون چی می گه؟ شما واقعا می خواین با آمریکا بجنگین؟ به خدا من مکافاتی داشتم بعد از اینکه یه کیف ارتشی خریدم فقط یرای اینکه از مدلش خوشم اومد. خلاصه یه مدتی گذشت و با یه عده دوست شدیم و خلاصه اعتباری کسب کردم. عید پاک پارسال بود که داشتم تو آشپز خونه جلو تلوزیون درس می خوندم و هم خونه ای اینگلیسیم هم داشت غذا می پخت که اخبار گفت ۱۵ تا ملوان انگلیسی توسط ایرانی ها بازداشت شدن. بعدم یه عالمه آدم نشون داد که یه نوشته هایی دسته شون بود که روش نوشته بود اینها رو باید بکشین. هیچی خلاصه این خبر رو که اعلام کرد حساب بانکی ما رو بستن ما موندیم و جواب پس دادن به یه عالمه آدم خارجی با هیچی پول.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;دوران آینده&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;الآنم می گن یا باید برگردم ایران برم سربازی یا باید قید ایران رو بزنم و برم یکی از همون کشورایی که بمب هاشون تمام بچگیم رو خراب کرد. ولی بازم بر می گردم ایران. همون جایی که بهش می گن مهد دلیران و کنام شیران.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;موفق باشین.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;موج.&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Tue, 03 Jun 2008 12:06:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=cheti&amp;postid=48</comments>
<dc:creator>cheti</dc:creator>
<guid>http://cheti.blogfa.com/post-48.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>جنگی که نمی گذاریم در بگیرد</title>
<link>http://cheti.blogfa.com/post-46.aspx</link>
<description>از بچگیم یادمه. از اخبار می ترسیدم. همیشه چیزهای ترسناک می گفت همش جنگ بود. هر روز تو فلسطین چند نفری می مردن. هر روز ایران و آمریکا تنش داشتن. یادمه از اون موقع به خودم می گفتم که اگه شانس منه تمام این مدت می گذره و من یه زمانی می رم سربازی که ایران و امریکا بیشترین تنش رو دارن و خطر جنگ از همیشه بیشتره اون موقع. این روزها که بهش فکر می کنم نمی فهمم که من اون موقع چه جوری این پیش بینی رو کرده بودم. ولی به هر حال اینم وضعیت منه دیگه. بگذریم بریم سر اصل مطلب. &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;آخرین انقلاب تاریخ تا حالاش مال ما بوده. هرچقدر می خوام خودم رو راضی کنم که این انقلاب اشتباه بوده نمی تونم. خوب همیشه از انقلاب به عنوان یک حرکت بی نظم کننده و مخرب یاد شده در تاریخ ولی من نمی تونم قبول کنم که انقلاب اشتباه بوده. بالاخره اون موقع یک تفکر جمعی و یک خواسته جمعی بوده که همه خواستن و به انجام رسوندن. راستش بیشتر حسودیم می شه به مامان بابا هامون یه زمانی یه آزادی خیلی خوبی رو تجربه کردن. یه روز بوده که اومدن بیرون حکومت رو عوض کردن اون چیزی که دلشون می خواسته رو فریاد زدن. تمام جوونیشون رو فدا کردن تا به یه جایی برسوننش. هنوزم پاش وایسادن و تمام حرفهای ما رو که بهشون می گیم اشتباه کردن قبول می کنن ولی بازم ته دلشون راضین. بالاخره یه تصمیمی بوده که گرفتن. معلوم نیست اگه ما بودیم چی کار می کردیم اون موقع.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;ولی الآن دوره دوره ی بدیه. اگه ایرن رو یه نقطه فرض کنیم وضعیت جوریه که تمام نیرو های دنیا دارن به یه جهتی نیرو وارد می کنن به این نقطه. همینجورم این فشار بیشتر می شه. یک لغزش لازمه که این نیرو ها به هم برخود کنن و هر نیرویی که فشارش بیشتره یه جهتی به این وضعیت بده. ولی می دونین قضیه چیه. به نظرم جنگ ایران خیلی زود تر از این ها باید انجام می شد. خیلی دلیل ها داره که این جنگ تا حالا خدارو شکر شروع نشده ولی یکی از دلایلی که به نظرم میاد و کسی ازش حرف نمی زنه تقابل دو نسله.. نسلی که یه عمر آمریکارو چرخونده و نسلی که تو ایران انقلاب کرده یه طرف ماجرا هستن. این نسل ها نسل هایین که یه موقع خیلی متحجر بودن رو خواسته هاشون و به خواسته هاشون رسیدن و به هیچ قیمتی حاضر نیستن از مواضعشون عقب بکشن چون تقریبا موجودیتشون به همین خواسته ها هست اگه با هم تنش نداشته باشن یه جوری کلیتشون زیر سوال میره. &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;طرف دیگه قضیه نسل ما هستش نسل آدمهای بعد از جنگ ویتنام و جنگ افغانستان و عراق در آمریکا و نسل بعد از انقلاب و جنگ ایران تو ایران. یه نسل خسته از جنگ. یه نسل طرفدار صلح و آزادی. یه نسلی که بالاخره آزادیاش نسبت به خیلی نسل ها بیشتر بوده. این نسل اولین نسل دنیای ارتباطات هستش. از تمام دنیا خبر داره. می دونه دور و برش چه خبره و می دونه که عقیده مردم اونور دنیا چیه. &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;الآن به نظرم وضعیت سیاسی این قضیه خیلی تحت تاثیر تقابل دو نسل هستش. نسل جدید آمریکا که اونم دیگه خسته هست و نسل جوون های ایران که هم عوارض جنگ داخلی رو دیدن هم دو رو برشون(افغانستان و عراق) همیشه جنگ بوده. این نسل در تقابله با نسل قبلی. نسل قبلی هم از این تنش خستست و صدای اعتراض ما هم اذیتش می کنه و هر جوری که شده می خواد این قضیه رو تموم کنه که پایان یک عمر زحمتش رو ببینه. که این قضیه زیاد داره به سمت جنگ می ره. نیروی مقابل این نیرم نسل ما هاست که دیگه از جنگ خسته هست. دیگه جنگ نمی خواد. آزادی و ارامش می خواد. &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;حالا باید تمام تلاشمون رو بکنیم که این جنگ نشه. این جنگ اگه نشه نشون می ده که نسل ما پیروز شده و دنیا دیگه به یه سمت دیگه میره. جنگی که اگه نشه خیلی از خواسته های ما درست می شه دیگه بی نظمی و جنگ برای ما تموم می شه. خلاصه که جنگیه که اگه نشه دیگه نمی شه. آمریکایی ها دارن از اون طرف نشون می دن که دیگه جنگ نمی خوان و با تمام قدرت پای اوباما ایستادن. نسل ما هم که همیشه تو ایران با جواب مثبتش به اصلاحات این رو نشون داده. بیاین همه با هم تصمیم بگیریم که این جنگ نشه. هر جوری که می تونیم. &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;موفق باشین.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;موج.&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Wed, 21 May 2008 12:55:33 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=cheti&amp;postid=46</comments>
<dc:creator>cheti</dc:creator>
<guid>http://cheti.blogfa.com/post-46.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>زنده باد شیر مرد</title>
<link>http://cheti.blogfa.com/post-45.aspx</link>
<description>سلام چطورین؟ خوبین؟ چه خبر؟ من حدودا ۳ ۴ سال بود که فوتبال رو گذاشته بوم کنار. یعنی اصلا نگاه نمی کردم. به جز بازی های ملی که بعضی اوقات دوست داشتم. ولی دیروز از صبح می خواستم بازی پرسپولیس رو ببینم. ولی بازم نشد. خیلی ناراحت شدم. خیلی وست داشتم یه جوری بازی رو ببینم. آخه این آقای قطبی امسال تابستون که می اومد پرسپولیس من تهران بودم. یکی از مخالف های حضورش در پرسپولیس بودم. آخه بنده خدا یه ایرانیه موفق بود که داشت اونور دنیا کارش رو می کرد. می خواستن برن بیارنش بعد تو کارش هی دخالت کنن و سنگ اندازی کنن می دونین که چه خبره. ولی دم مردونگیش گرم که اومد. &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;راستش من همیشه یه حرفی رو می زنم و عقیده ی خیلی محکمی هم روش دارم فعلا. من همیشه با کسایی که می خوان خارج بمونن بحثم سر اینه که آره تو ایران درسته که هیچ امکاناتی نیست هیچ راه پیشرفتی نیست ولی خوب یه زمانی هم اروپا و آمریکا هیچی نبوده ولی مردمش موندن و ساختنش. می دونین برای صتعتی شدن اروپا و آمریکا چندین نسل ازشون فدا شده تا به اینجا رسیدن. مطمعنا یک شبه و خیلی راحت که به اینجا نرسیدن ما هم همینیم الکی و با پول خرج کردن به همه جا نمی رسیم یکمی هم باید از خود گذشتگی داشته یاشیم و فکر کنیم که اگه می خواهیم نسل آینده دیگه این بدبختی هایی که ما کشیدیم رو نکشه باید خودمون رو فدا کنیم (منظورم دیگه هر مدلیش نیست). &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;خلاصه که دم افشین قطبی گرم که با تمام نا مردی هایی که در حقش کردن و تمام سنگ هایی که جلوی پاش انداختن بازم موند و کارش رو کرد. دیروز داشتم تو بالاترین چک می کردم دیدم همه از افشین قطبی تشکر کردن و در موردش نوشتن واقعا هم تشکر داشت. &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;این مرد یه چیزی رو به همه ثابت کرد که راه علمی و درست رفتن هر جهقدر هم که سخته ولی درسته. این رو با یه عالمه امید و صبر قاطی کرد و پاداشش رو گرفت. مدل بردن بازی رو دیدین ؟ حق به حق دار می رسه حتی در لحظه ی أخر. این عکس رو نگاه کنین &lt;/P&gt;&lt;A href=&quot;http://good-times.webshots.com/photo/2452685040103343645yzmIap&quot;&gt;&lt;IMG alt=Multimedia_pics_1387_2_Photo_3152 src=&quot;http://inlinethumb43.webshots.com/2410/2452685040103343645S500x500Q85.jpg&quot;&gt;&lt;/A&gt; 
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;دیگه یه آدم تو زندگیش چی می خواد؟؟؟ درود به شرفش که راه درست و مردونه رو رفت با اینکه سخت ترین و طولانی ترین مسیر تو ایران راه درسته ولی رفت و به همه نشون دا که تو ایرانم می شه کار درست کرد فقط باید یکمی از خود گذشته بود.&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sun, 18 May 2008 12:41:45 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=cheti&amp;postid=45</comments>
<dc:creator>cheti</dc:creator>
<guid>http://cheti.blogfa.com/post-45.aspx</guid>
</item>
<item>
<title></title>
<link>http://cheti.blogfa.com/post-43.aspx</link>
<description>سلام. بعد از مدت ها برگشتم یه چرت و پرت دیگه بنویسم. 
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;فکر کنم دو هفته پیش بود که داشتم اخبار و اینا می خوندم رفتم فارس نیوز دیدم دوباره از  اون خبر ها زده که جوان ترین دانشمند دنیا یک دختر ایرانی ۱۹ ساله بعد از نمیدونم ۳۰۰ سال چند سال رکورد جوان ترین دانشمند دنیا رو شکست. تا حالا بار ها این اتفاق افتاده بود. خلاصه یه دو روزی هر جا که می رفتیم می دیدیم این خبر رو نوشته. اینقدر به این قضیه گیر دادن که روز سوم دیدیم خبر زدن که دختره گفته من خودم رو ایرانی نمی دونم. بعد یهو همه چی تموم شد. چند تا مسئله این وسط هست که لو نیومد راجع بهشون ننویسم. &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;اولین چیزی که تو چشم می زنه اینه که واقعا ما اینقدر لز خودمون چیزی نداریم که سعی می کنیم همش خودمون رو به یه کسی بچسبونیم که یه چیزی داره و بگیم آره ما هم مثل اینیم ها. ما اینجوری بی خاصیت هم نیستیم . ببینین یکی از هم وطن های ما که الآنم تو کره هست تو آمریکا هم تحصیل کرده دانشمنده. ما که خودمون هیچی نیستیم ولی ببین هم وطن هامون چه قدر موفقن. &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;دومین مسئله این بود که ما به چه حقی می گیم طرف ایرانیه؟ گه طرف ایرانی بود که خوب تو ایران بود یا حداقل با ایرانی ها ارتباط داشت. چی شد که یهو پیداش کردیم؟ مگه ایران به عنون یه کشور براش چی کار کرده بود که حالا ما می گیم ایرانیه؟ &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;همه این ها رو که بذاریم کنار می رسیم به یه حرف دیگه که خیلی دلم می خواد بزنم زیادم منطقی نیست ولی نظر خودمه. واقعا آمریکایی بودن افتخاره؟ دقیقا کاری که ما کردیم ایشونم کرده یعنی ما خودمون رو چسبوندیم به اون اون خودش رو چسبوند به آمریکایی ها. واقعا خیلی دلم می خواد بدونم آمریکایی بودن چه افتخاریه. راستش رو بگم این حرف رو دارم به کسایی که آمریکا رو دوست دارن می زنم که این خانم هم جزوشون هست. آمریکا قدرس اقتصادی هست درست. پیشرفته هست اونم درست ولی هر کسی که یکم در مورد آمریکا بدونه می فهمه که آمریکایی بودن افتخار نیست. اخه یه آدم به چیه آمریکایی بودنش می تونه افتخار کنه؟ به اینکه کشورش با یه بمب ۱۰۰۰۰۰ نفر رو کشته؟ به اینکه یه عمر مردم ویتنام رو کشتن؟ به اینکه افغانی ها رو می کشن؟ به اینکه زن و بچه های عراقی رو بمب بارون می کنن؟ ۲۰۰ ساله اومده تمام تاریخ دنیا رو سیاه کرده. آره قبول دارم که خیلی چیزهای خوبم داره ولی اگه کلاهمون رو قاضی کنیم کفه ی منفیش سنگین تره. &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;دوست عزیز ما درسته فقیریم بی کلاسیم به قول شما وحشی هستیم. رنگ پوستمون سفید نیست ولی آخرین انقلاب دنیا رو ما کردیم ( درست یا غلطش رو کاری ندارم) ما خواستیم  تغییر بدیم و دادیم. بعدشم زیر بمب شیمیایی و سلاح هایی که دانشمندایی مثل تو سا خته بودن ۸ سال با تمام دنیا جنگیدیم(درست یا غلط) یه وجب از کشورمون رو هم ندادیم. عقب تر نمی رم که خودم رو نچسبونم به اجدادم ( که مطمعنا کا درست ترین آدم های تاریخ بودن). آره اگه به خاطر حساب های بانکیه همون کثافت های سرمایه دار آمریکایی هم نبود الآن وضعمون خیلی بهتر از این بود. آره مملکت ما عقب افتاده هست هنوز تو همه چی مشکل داریم ولی خیالت راحت مملکت ما هم یه روز درست میشه و این راهی که بقیه رفتن خیلی سزیع تر می ره. آره ایرانی بودن ننگ شده برای خیلی ها ولی ... . ولش خودمون رو عشق است.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;یه چیز دیگه هم که مصادف بود با این قضیه حرف های خانم هیلاری کلینتون بود که گفته بود اگه ایران به اسرائیل حمله اتمی بکنه ما ایران رو محو می کنیم. تو با هفت جد و آبادات گه خوردی که با ۲۰۰ سال تاریخ بخوای کشور ۷۳۰۰ ساله ی من رو از رو محو کنی.  یه احمق هایی مثل انیشتن و اینا بودن که این سلاح هارو دادن به این ها که حالا این ها اینجوری قلدری می کنن. یه چیزی براتون بگم خیلی جالبه. اگه یادتون باشه تو تاریخ دبیرستا داشتیم که یه جنگی بین ایران و عثمانی بوده ایرانی ها سلاح گرم نداشتن و ترک ها داشتن و ایرانی ها با اینکه نبرد جانانه ای می کنن جنگ رو می بازن. حالا اصل قضیه چی بوده تو تاریخ هست که ابرانی ها از خیلی وقت پیش سلاح گرم رو اختراع کرده بودن ولی جنگجو ها و فرمانده های ایرانی به دلیل اینکه جنگ با تفنگ رو مردونه نمیدونستن حاضر نمی شدن ازش استفاده کنن. حالا تفاوت رو بینین ما اینجوری بودیم وقتی سلاح داشتیم اینا تا سلاح رو ساختن بردن انداختن رو ژاپنی ها. اونارو که کشتن هیچی از اونور دنیا یه احمق مثل این میاد ما رو تحدید می کنه که محوتون می کنن. یکی نیست به این بگه ( چون بعید می دونم کتاب خونده باشه چون آدمی که یه کتاب خونده بود به خودش اجازه نمی داد اینجوری راجع به یک ملت حرف بزنه) آخه عزیز من ما ۷۱۰۰ سال قبل از شما تو این دنیا بودیم هیچکس رو محو نکردیم ( آره زمان نادر به هند حمله وحشیانه ای کردیم) و کسی هم نتونست ما رو محو کنه مطمعن باش تو هم نمی تونی. و واقعا خاک بر سر مملکتی که یه حییون جانی مثل تو بخواد بشه رئیس جمهورش.&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;ماییم که از خاک بر افلاک رساندیم خاک عرب از شرق به اقصی گذراندیم دریای شمالی را بر شرق نشاندیم وز بحر جنوبی به فلک گرد فشاندیم  &lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;در چین و ختن ولوله از هیبت ما بود در مصر و دت غلغله از شوکت ما بود در آندلوس و روم عیان قدرت ما بود &lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;برخیز شتر بانا بربند کجاوه کز شهر عیان گشت همی رایت کاوه&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;افسوس که این مزرعه را آب گرفته دهقان مصیبت زده را خواب گرفته خون دل ما رنگ می ناب گرفته ...&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;ولی من یکی که هنوز افتخار می کنم که ایرانیم. &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;این ها قسمتی بود از آهنگ برخیز شتربان که خیلی قدیمیه ولی امیر آرام هم خوندتش&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;موفق باشی.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;موج.&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sat, 10 May 2008 03:26:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=cheti&amp;postid=43</comments>
<dc:creator>cheti</dc:creator>
<guid>http://cheti.blogfa.com/post-43.aspx</guid>
</item>
<item>
<title></title>
<link>http://cheti.blogfa.com/post-40.aspx</link>
<description>&lt;a href=&quot;http://good-times.webshots.com/photo/2854928430103343645aEpkob&quot;&gt;&lt;img alt=&quot;freedom&quot; src=&quot;http://inlinethumb13.webshots.com/41548/2854928430103343645S600x600Q85.jpg&quot; /&gt;&lt;/a&gt;</description>
<pubDate>Sat, 03 May 2008 15:47:52 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=cheti&amp;postid=40</comments>
<dc:creator>cheti</dc:creator>
<guid>http://cheti.blogfa.com/post-40.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>خدمت ما به بشریت یا وقتی مفاهیم ... می شن.</title>
<link>http://cheti.blogfa.com/post-38.aspx</link>
<description>سلام.چطوری؟چه خبرها؟ این پست رو ساعت ۲ شب به وقت خودمون می نویسم. چند وقت بود به خیلی چیزها فکر می کردم امروز به یه نتیجه جالب رسیدم. می دونی دورانی که ما داریم زندگی می کنیم به چی می شه شناختش یا اصلی ترین کاری که  ما داریم می کنیم چیه؟ به نظرم ما فقط داریم مفاهیم رو جنده می کنیم. مفاهیم از زمان های خیلی قدیم بر اساس یه سری باورها و اقاید به وجود اومدن و ما داریم جندشون می کنیم. هرکسی در مورد یه چیزی یه نظری داره. واقعا چرا؟ بابام همیشه می گفت تو ایران همه در مورد همه چی خیلی خوب میدونن غیر از اون کاری که می کنن. دنیای بدی داریم زندگی می کنیم. 
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;آمریکایی که خودش گوانتانامو داره حرف از حقوق بشر می زنه. آمریکایی که اولین بمب اتم رو انداخت رو آدما به بقیه اجازه نمیده داشته باشن. اروپا قاره  سبز که همه جا هم  دم از طرفداری طبیعت می زنه تمام جنگل های آفریقا رو نا بود کرده و برده فروخته تازه  ۴۰٪ از گازهای گلخانه ای دنیا رو درست می کنه. وهابی های عرب دم از اسلام می زنن. کلیسای اجازه ی ازدواج هم جنس بازهارو می ده. ایران حرف از پیشرفت میزنه. چین به نقض حقوق بشر در فرانسه اعتراض می کنه. رو جعبه ی سیگار می نویسن سرطان زاست. یکی یه ور دنیا یه ماهواره ی جاسوسی چند صد میلیاردی هوا  می کنه که جاسوسی بکنه ببینه تو آفریقا همه خوب می میرن یا نه. چه دنیایی شده واقعا؟ شاید واقعا ما مفاهیم خیلی چیزهارو درست نفهمیدیم یا شایدم واقعا داریم مفاهیم رو  جنده می کنیم. &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;واقعا فکر می کنم تو زمونه ما زندگی به یه پوچی عجیبی داره می رسه همه تو همه کارها دست بردن. فکر کنم خیلی بیش از حد داریم دست اندازی می کنیم و تغییر میدیم. تمام بت هارو شکستیم. چیزهای ناشناخته دارن کمتر و کمتر میشن. فاصله مون داره زیاد میشه. نیویورک و لندن تو یه دنیایی قرار دارن که سودان و اتیوپی و اریتره هستن. اینقدر با هم فرق کردیم که یه عده بقیه رو به چشم انسان نگاه نمی کنن. مفهوم انسانیت رو شاید از همه بیشتر جنده کردیم.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;راستش تو زندگیم به دور و برم که نگاه می کنم می بینم تقریبا برای همه چی داره این اتفاق می افته و پیشرفت اینقدر سرعت گرفته که هیچ چیزی ثابت نیست. دیگه خود آدم نمی تونه خودش رو با پیشرفت خودش وقف بده. از علم برای بمب ساختن استفاده می کنیم. بمب می سازیم و در مراسم خیلی رسمی هی به هم دیگه نشون می دیم. واقعا ارزش علم اینه؟ باید بمب بسازیم باهاش؟ طرف بمب ساخته قاره پیما. یعنی مردم یک قاره اونورتر هم نباید از دست ما آسایش داشته باشن؟ شاید مفهوم علم رو هم جنده کردیم.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;تا حالا به این فکر کردین که چرا در دوران ما دیگه کتاب خوب یا داستان ماندگار در نمیاد؟ چرا دیگه کتابی مثل ماهی سیاه کوچولو در نمیاد؟ چرا بوف کور در نمیاد؟ چرا شجریان در نمیاد؟ فکر می کنم نسل پوچی داریم در میاییم . زندگیمون داره خلاصه میشه تو چند تا موضوع محدود. از صبح که بلند می شیم به همه چی فکر می کنیم غیر از آدم شدن. ظاهرمون نشون می ده که خیلی ادم حسابی هستیم خیلی هم متین و با وقار رفتار می کنیم ولی هیچ حرفی برای زدن نداریم. سر کار که می ریم کار نمی کنیم بعدشم به زمین و زمان فحش می دیم. شاید واقعا مفهوم شخصیت و پختگی و با تجربگی رو هم جنده کردیم.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;هر کسی رو که می بینی بی خیال شده. پسرها که از ۱۸ سالگی و بعد کنکور بی خیال می شن. شروع می کنن به دختر بازی. حدودا ۶ ۷ سال خالص تنها برنامه زندگی دختر بازیه. دختر ها هم که همه به پوچی می رسن. با اولین نفر که دوست می شن عاشقش می شن و وقتی باهاش به هم می زنن می رن تو بی خیالی و پوچی. همه یه دلیلی دارن برا تنبلی و کار نکردن و رفتار مسخرشون. فکر کنم ما واقعا مفهوم پوچی رو هم جنده کردیم. &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;از همه چیز برای رسیدن به هدفمون استفاده می کنیم. یه زمانی راه رسیدن به هدف از رسیدن بهش مهمتر بود. به زمانی زمان صفویان ایرانی ها می رن به جنگ عثمانی اونا اسلحه داشتن و ما نداشتیم و ما جنگ رو شکست می خوریم و همه فکر می کنیم که ما سلاح نداشتیم ولی تاریخ میگه ما داشتیم خوبشم داشتیم ولی ارتشی هامون می گفتن مردونه نیست و زیر بار استفاده ازش نرفتن. ولی الآن رسیدن بهش مهم شده. تهش به کجا می رسه نمی دونم . داره کم کم از دنیای آدم ها بدم میاد. &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;موفق باشی.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;موج.&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Wed, 30 Apr 2008 04:20:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=cheti&amp;postid=38</comments>
<dc:creator>cheti</dc:creator>
<guid>http://cheti.blogfa.com/post-38.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>سوم شخص مفرد </title>
<link>http://cheti.blogfa.com/post-37.aspx</link>
<description>از خیلی قدیما من همیشه با این قضیه مشکل داشتم. چه قضیه ای؟ حالا می گم. راستش من تو زندگیم همیشه سوم شخص مفرد بودم. بچه بودم یادمه بهم می گفتن بچه. اسم داشتما ولی همیشه بچه بودم. حتی بعضی اوقات با خودمم که حرف می زدن بهم می گفتن بچه. اون موقع این قضیه زیاد برام مطرح نبود. 
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;یکم که بزگتر شدم بهم گفتن پسره. اون پسره هست. چاقه. احمقه &lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/05.gif&quot; width=18&gt;. همیشه افسردس. ناظم مدرسمون هم یادمه بهم می گفت پسر. خدا خیرش بده آقای عابدی مرد بزرگی بود. خدا برا خانوادش نگهش داره. همیشه به من میگفت پسر. راستش فامیلم رو صدا می زدن ولی فامیلم همیشه برام غریبه بود. بیشتر فامیلم رو که صدا می کردن یاد بابام می افتادم. &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;بزرگتر که شدیم دوران راهنمایی و دبیرستان شدیم جوون. اون جوونه. اون جوونه دختر بازی می کنه. اون جوونه که علافه همش سر کوچست. اون اسکه. تو این سن بعضی اوقات پسر هم صدام می کردن.&lt;/P&gt;&lt;A href=&quot;http://good-times.webshots.com/photo/2735737120103343645OlTPEx&quot;&gt;&lt;IMG alt=24a4 src=&quot;http://inlinethumb39.webshots.com/41510/2735737120103343645S425x425Q85.jpg&quot;&gt;&lt;/A&gt; 
&lt;P&gt;رفتیم دانشگاه سال اول بهمون گفتن مهندس. آره مهندس خالی. دیگه دانشگاهای ایران رو دیدن دیگه به همه توش می گن مهندس. حتی به من. &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;گفتیم می ریم خارج تو فیلم ها دیده بودم همه اینجا همدیگرو به اسم صدا می کنن از شانس گند ما اسم ما اینقدر دراز و سخت بود هیچکس نتونست تلفظ کنه اینجا هم شدیم مستر. خلاصه هیچکس اسم ما رو هیچوقت صدا نکرد. &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;فکر کردی اینجا تموم می شه ؟ نه کور خوندی اینارو گفتم که زمینه سازی کرده باشم. &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;خلاصه اینکه هرچی بزرگتر و بزرگتر شدیم حسرت به دلمون موند که یکی اسم ما رو بگه. حقیقتش رو بگم از دوران دبیرستان دیگه وقتی کسی اسمم رو صدا می زد یه جورایی به دلم می شست. علاقه مند می شدم بهش. تا زمان گذشت. تو دوران جوونیمم هیچ دوستی به خصوص دختر اسمم رو صدا نزد. نمی دونم چرا ولی نزد. بعد حس کردم که شاید واقعا اینجوریه که شاید آدم ها اینجورین. ولی بعد از یه مدت یه سری اتفاقات جالب افتاد. یه مدت روابطم با دورو بری هم به هم ریخت. سگ شدم ( حتما داری می گی مگه الآن نیستی؟ چرا الآن هستم ولی حالت سگیم اون موقع بود. بعد از اون اسمم رو زیاد می شنیدم. هر کس که می خواست معذرت خواهی کنه اسمم رو می گفت. جالب شده بود برام. که چرا الآن من این همه دلم می خواست کسی اسمم رو بگه ولی هیچکس نمی گفت ولی الآن همه می گن. همه. دوستام آشنایان خانواده آدمایی که تو روز باهاشون سر و کار دارم. &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;از اون موقع بود که از اسمم بدم اومد. حس کردم تو نیای ما اسم هم ابزار شده. صمیمیت ابزاره. همه چی همه چی. خلاصه که آره منم با این اسم یک متر و نیمیم داستان هایی داشتم. &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;می دونین به چی فکر می کنم؟ راستش الآن دیگه همه اسمم رو می گن. ولی فکر کنم آخرشم که مردم همه به هم دیگه بگن اون یارو پیره بود چرت و پرت می گفت مرد. یا رو قبرم بنویسن اون یارو متولد فلان جا در تاریخ فلان. &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;جالب بود نه؟ اینم آخرش برای دوستانی که خیلی علاقه دارن به زور من رو افسرده کنن بگم که موضوع این پست اسمم بود نه چیز دیگه. حرف هایی هم که آخرش در مورد مرگ زدم مضاح بود و فقظ برای خنده.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;موفق باشید.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;موج.&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Fri, 18 Apr 2008 00:11:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=cheti&amp;postid=37</comments>
<dc:creator>cheti</dc:creator>
<guid>http://cheti.blogfa.com/post-37.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>پوچی!</title>
<link>http://cheti.blogfa.com/post-36.aspx</link>
<description>اصلا نمی دونم چم شده. ساعت از دستم در رفته. تو این اتاق تاریک مفهوم ساعت برام شده دو تا عقربه که هی می چرخن هیچ چیزی عوض نمی شه فقط جای اون عقربه ها تو صفحه ساعت فرق می کنه. راستی هیچ می دونستین اگه تمام ساعت های دنیا هم بشکنه و کار نکنه بازم زمان می گذره؟ مفاهیم هم برام داره همینجوری میشه یه سری چیز ها معنی هاشون تو ذهنم داره عوض میشه. خیلی چیز ها داره بی معنی میشه. مخم داره صاف میشه. چند وقت پیشا با یکی دعوام شده بود. آخه من بهش گفتم که من  چند وقته حس می کنم آدم پوچی هستم. بهم گفت تو این حرف رو می زنی چون فکر می کنی از همه بیشتر می فهمی. خلاصه نتونستم حرفم رو باهاش بزنم. تو کامنت های پست قبلی هم با هم دعوامون شد. نمی دونم بازم چرا دوسش دارم. ولی جدی چند وقته این فکر رو که من آدم پوچیم رو نمی تونم تو ذهن خودم رد کنم. می دونین چی شد اولین بار این فکر اومد تو سرم؟ داشتم با خودم فکر می کردم که من چرا همیشه به جای اینکه حرف بزنم می نویسم.( حتما شما ها با من هم عقیده این ولی خودمون رو نمی گم بقیه رو می گم) من واقعا چرا می نویسم؟ چون حرفی برای گفتن ندارم؟ شایدم حرف هام اینقدر مسخرست که ارزش شنیده شدن نداره؟ جفتش یه معنی می ده. یه چیزی راستی این پست رو افسرده نخونین چون الآن که دارم می نویسمش خیلی شادم شاد بخونین بهتر درک کنین. آره یا مثلا اگه من آدم پوچی نیستم  پس چرا به هیچی علاقه ندارم. کلا هیچ کاریو خیلی دوست ندارم بکنم. کلا من هیچ کاری نمی کنم. فقط حرف می زنم. حرف هایی که هیچی نمی ارزه از قدیم گفتن حرف باد هواست. این حرف ها حالا در مورد چیه در مورد یه سری فکر هایه که تو روز می کنم. خوب منم که جز چرت و پرت به چیزی فکر نمی کنم. 
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;راستی جدیدا یکی از دوستام یه جمله ای بهم گفت خیلی دارم بهش فکر می کنم. گفت &quot; من آهنگ دد متال ( dead metal) گوش نمی دم چون دوست ندارم&quot; خیلی رفته رو مخم. آره کلا این دوستم هم جالب بود قضیه اش از اون کتابای خوندنی بود. از اون آدم هایی که کتابش خوندنی بود. &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;می دونین چیه الآن یه مشکلی هست من خیلی چیز ها هست که راجع بهشون فکر کردم ولی اصلا یادم نمیاد. &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;آهن می خواستم راجع به دیدگاه بنویسم و یه قضیه جالب. من همیشه با خودم کار میکنم که از هیج حرفی ناراحت نشم. حتی از توهین خوب این همیشه جواب داده بود. چون تمام افرادی که ناراحتم کرده بودن یا توهین کرده بودن فقط فکر کردم  بچه ان هنوز. ولی چند وقت پیشا به یه آدمی بر خوردم که یه توهینی به من کرد. بعد برای اینکه دلیل بیاره برگشت برای خدش یه دلیل آوردکه خوب من دوباره تو دلم خندیدم و گفتم ببین چقدر بچست. بعد این دلایل رو که آورد چند نفریم که بودن نفهمیدن. بعد خیلی با اعتماد به نفس یه توهین دیگه به هممون کرد بعدشم گفت &quot; من اصلا نمی دونم چرا دارم با شما نفهم ها بحث می کنم&quot; اینو که گفت ناراحت شدم واقعا چون حس کردم بنده خدا خیلی سخت فکر می کنه. &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;اهان یه چیز جال هم آخر پست یادم بندازین بهتون بگم. آره خلاصه که فکر می کنم کار کرد مخم داره به یه نحو بدی تغییر می کنه. داره به یه سمت های خطرناکی میره. اصلا خوشم نمیاد خوابای مضخرف ببینم.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;خوب دیگه بسه زیاد حرف زدم این عکس زیرم میذارم که دوستانی که خودشون می دونن ببینن و خودشون میدونن چه تصمیمی بگیرن. فقط خواهشا این دفعه متهم نشم به که آدم تو عکس من نیستم. یه چیزی هم آخرش بگم و برم بخوابم. &lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;IMG alt=Madrak hspace=0 src=&quot;http://inlinethumb56.webshots.com/23991/2978337890103343645S425x425Q85.jpg&quot; align=baseline border=0&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;شماها می دونستین بلاگ من آخرین صفحه ی اینترنته؟ بعد از صفحه من دیگه اینترنت تموم میشه. شما که می دونین من خورشید رو جا به جا کردم. اینم دارم میگم حالا اگه خواستین دفعه بعد براتون میگم از کجا می تونین بفهمین وبلاگ من آخر اینترنته. &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Wed, 16 Apr 2008 03:26:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=cheti&amp;postid=36</comments>
<dc:creator>cheti</dc:creator>
<guid>http://cheti.blogfa.com/post-36.aspx</guid>
</item>
<item>
<title></title>
<link>http://cheti.blogfa.com/post-35.aspx</link>
<description>امروز ۴ تا مطلب نوشتم. که ۲ تاش رو گذاشتم. دو تاش رو هم چون خیلی مرگ بار بود نذاشتم. دلم سوخت براتون یهو این همه چیز افسرده به خوردتون بدم داغون میشین بعد مشتریام می پره. بگذریم. امروز داشتم سیگار می کشیدم جلو در بعد از چند تا هاردکور( Hardcore) ذهنی خفن  یهو یه چیزی یادم افتاد. یه مدته که دارم به سایه فکر می کنم .بعد از دیدن سایه ی یه درخت چند روز پیش سایه ها خیلی رفته رو مخم. سایه چیه اصلا طبق معمول اولین کار &lt;A href=&quot;http://www.wikipedia.org/&quot;&gt;www.wikipedia.org&lt;/A&gt; . بریم ببینم این خدای اطلاعات چی گفته. *&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;سایه محلی از تاریکیه که نور در اونجا بلاک شده.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;سایه برا ما آدما ولی یه مفهوم دیگه داره. مفهوم قسمت تاریک انسان رو میده. یا سایه خیلی جاه به عنوان یه چیز ترسناک ازش یاد شده. سایه همیشه در مقابل روشناییه. روشنایی معنی حقیقت می ده. سایه معنی پوشوندن حقیقت. من داشتم فکر می کردم سایه یه قسمتی از وجود انسان که حقیقت رو می پوشونه. خیلی جالبه مثل دروغ گفتن همیشه یه هر طرفی ممکنه باشه قدش هم کوتاه بلند میشه حتی کمرنگ و پر رنگ میشه. &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;عجب پست مضخرفی شد. حالم رو داره بهم می زنه. می خوام درستش کنم. بذارین ببینم در مورد چی می تونم بنویسم. &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;یه حال اساسی می دم الآن بهتون. ببینم تا حالا خورشید رو گرفتی تو دستت؟ عمرا همتون خالی می بندین اگه می گین آره. ولی من گرفنم. اون روزی خیلی داشتم از خورشید لذت می بردم بعد داشت غروب می کرد یه  چند دقیقه ای با ذستم گرفتمش که نره پایین ولی خدایش خیلی داغ بود دستم حسابی سوخت باور ندارین. ببینین دروغ نمی گم.&lt;/P&gt;&lt;A href=&quot;http://good-times.webshots.com/photo/2574454180103343645bgZnyJ&quot; &lt;a&gt;&lt;IMG alt=&quot;picture 164&quot; src=&quot;http://inlinethumb40.webshots.com/42471/2574454180103343645S600x600Q85.jpg&quot;&gt;&lt;/A&gt; 
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;چیه حال کردی نه؟ دیگه چاکرتیم دیگه ما اینیم. &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;یه چیز دیگه یکی از دوستای من اضافه شده به خواننده های وبلاگ البته من امیدوارم. چون نظرش خیلی برام مهمه. یه کتابی این دوست به من داد, کتاب آرش کمانگیر نوشته سیاوش کسرایی کتاب خیلی خوبی بود اگه شعر نو دوست دارین بخونین داستان آرش کمانگیر. این ماجرا من و یاد سال های سوم تا پنجم دبستانم انداخت. اون موقع ما یه معلم نقاشی داشتیم اسمش خانم خاکباز بود. اسمش یادمه چون خیلی ذوسش داشتم. آخه خداوکیلی به نسبت معلم های اون دوره خوب بود. قد بلند کشیده. خوشگل موهاشم یادمه بور بود خیلی دوسش داشتم. بعد اولا که این به ما نقاشی با پاستل رو یاد می داد خیلی جالب بود بعد سر کلاس های این کلاس آزاد بود و همیشه اول زنگ یه موضوع نقاشی میداد همه شروع می کردیم به کشیدن و برامون داستان می خوند. داستان های شاهنامه داستان های قدیمی ایرانی ولی داستان مورد علاقش آرش کمانگیر بود بعد کلاس هایی که می خواست آرش کمانگیر بخونه همه باید ساکت می شدن. یادمه از همون موقع هر بار که این داستان رو می خوند یه حس خوبی نمی دونم چه جوری می نویسن ارق ملی ولی همون از اونا توم ایجاد می شد. خدا خیرش بده خیلی معلم مهربونی بود. یه رنوی سفید هم داشت آخرا هم بچه دار شده بود. شوهرش بعضی اوفات می اومد بچه رو ازش می گرفت. چه نوستالژیک شد قضیه یهو. &lt;/P&gt;&lt;A href=&quot;http://good-times.webshots.com/photo/2909833730103343645epgdTO&quot;&gt;&lt;IMG alt=&quot;arash kamangir&quot; src=&quot;http://inlinethumb47.webshots.com/28462/2909833730103343645S600x600Q85.jpg&quot;&gt;&lt;/A&gt; 
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;حس می کنم باید ادامه بدم ولی حرفی ندارم .&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;موفق باشی.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;موج.&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sat, 12 Apr 2008 19:19:37 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=cheti&amp;postid=35</comments>
<dc:creator>cheti</dc:creator>
<guid>http://cheti.blogfa.com/post-35.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>علی آباد</title>
<link>http://cheti.blogfa.com/post-32.aspx</link>
<description>&lt;P align=center&gt;تریاک را به بازدمت پز: (تریاک رو رو آتیش میپزن (اگه نمی دونی) یعنی بازدمت اینقدر داغه که می تونی تریاک رو باهاش بپزی).&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;روزی که خرید مادر کیف مدرسه, قرمز چمدانی, کلاس اول, با کلید&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;روزی که سخت حل می شد اصل هندسه. دبیر همدانی صد کاروان شهید.&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;روزی که مرد (از مردن) خواهد جان بچگی, روزی که حسرت واجب است بر تو پای نعشگی.&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;روزی که رفت بر باد روزی که ماند در یاد, شهر کلان که روزی علی آباد باد.&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;روزی که رفت از یاد روزی که داد بر یاد, تا باد چونین باد ,داد و بیداد که تا باد چونین باد.&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;روزی که خط کش تصویری شکست میانه ی تنبیه ,روزی که زنگ خانه ها صوراسرافیل بود گویی &lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;روز درک تضاد ,تبعیض , تفاخر, ترجیح &lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;روز لکه ی آب شور چشمت بر غلط دیکته&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;روزی که رفت از یاد روزی که داد بر یاد, شهر کلان که روزی علی آباد باد.&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;روز حسرت یک بارفیکس, یک بارفیکس ,در ذهن لاغر بازو&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;روز حسرت یک یار فیکس بودن در تیم مدرسه.&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;روز اشاعه ی سخنان نو آموخته, روز تعریف پر هیجان فیلم هی جو.&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;روزی که رفت از یاد روزی که داد بر یاد, شهر کلان که روزی علی آباد باد.&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;روزی که رید بر تو دختر همسایه, روزی که &lt;STRONG&gt;درید&lt;/STRONG&gt; پدرت را کشور همسایه.&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;روزی که مرگ از در بسته ز پنجره تو آمد, روزی که دو کانال بود, کانال یک به جنگ می رفت ,از کانال دو واتو واتو آمد.&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;روزی که مرد خواهد جان بچگی, روزی که حسرت واجب است بر تو پای نعشگی.&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;روزی که&lt;STRONG&gt; آتش&lt;/STRONG&gt; به چه کار آید &lt;STRONG&gt;تریاک را به بازدمت پز&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;روزی که&lt;STRONG&gt; منقل&lt;/STRONG&gt; به چه کار آید &lt;STRONG&gt;وافور را به سینه ات بنشان&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;روزی که رفت از یاد روزی که داد بر یاد, شهر کلان که روزی علی آباد باد.&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;روزی که رهبر نوجوان تانک خورده بود, روزی که آستین کوتاه لگد میان گرده بود.&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;روزی که ریش, روزی که زیر بغل پاره, روزی که یخه از فرط ایمان چرک بود, روزی که داگلاس هنوز مایکل نبود کرک بود.&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;روزی که رفت از یاد روزی که داد بر یاد, شهر کلان که روزی علی آباد باد.&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;روزی که شهوت هنوز در حومه ی شهر بود, روزی که در استعاره ی فلک قطره بحر بود.&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;روزی که دنیا تمام می شد هر جمعه ها غروب ( بعد از فیلم سینمایی گزارش هفتگی می ذاشت) &lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;روزی که سرد بود, حرام شطرنج و تخته نرد بود.&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;تنها حلال این رنگ و روی زرد, تنها حلال باری افیون و گرد بود.&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;روزی که وله تنها عکس گمگشدگان بود, ایران نبود مهد تشنگان بود.&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;روزی که پایتخت دشت آزادگان بود. دشت نبود خیابان پادگان بود.&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;روزی که رفت از یاد روزی که داد بر یاد, شهر کلان که روزی علی آباد باد.&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;روزی که چمران بر پارک وی آرام خسبید. روزی که فوزیه در کربلا شد شهید.&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;روزی که شاه رفت جمهوری یک طرفه شد. روزی که تنها راه آزادی از انقلاب بود.&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;روزی که مهتاب بود, سراب بود ,سراب ناب بود, آن نوشابه که هشت ساله کنار حضرت معصومه خوردمش ,مادر خریده بود سبز بود, سون آپ بود&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;شعر: نامجو &lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;خیلی دلم می خواست خودم می نوشتم براتون ولی الآن اصلا وضعیتم مناسب نیست عوضش این شعر رو براتون گذاشتم که لذتش رو ببرین. یه سری نوشته دارم که کم کم براتون می ذارم ولی موضوع هام رو می خوام عوض کنم. نمیدونم چی کار کنم خیلی گیجم. &lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;موفق باشی.&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;موج.&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sat, 12 Apr 2008 14:27:59 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=cheti&amp;postid=32</comments>
<dc:creator>cheti</dc:creator>
<guid>http://cheti.blogfa.com/post-32.aspx</guid>
</item>
</channel>
</rss>
